تبليغاتX
(فرامرز سیدآقایی(سابقاخرچنگ قورباغه
با تعدادي از بازداشت شده ها كه ازاد شده اند گفتگوهايي كرده ام كه اطلاعات بسيار جالب و متاثر كننده اي از انواع شكنجه هاي جسمي و رواني -كه در بازداشت ديده اند- در اختيارم گذاشته اند. در حال تحقيق روي منابع اول انقلاب هستم كه خاطرات زندانيان زمان پهلوي را هم جمع آوري كنم و انواع شكنجه هاي عقب افتاده آنها و انواع پيشرفته اينها را كنار هم بگذارم و دست آخر نتيجه بگيرم. نتيجه اي را هم كه مي گيرم به درد فرهنگ لغات معين مي خورد. از جمله مفهوم واژه "طاغوت".
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:10 توسط فرامرز سیدآقایی |

یک ساعتی است که نمی توانم وارد وبلاگم بشوم و صفحه فیلتر بجای صفحه خودم می آید. اگر شما هم با فیلتراسیون وبلاگم مواجه شده اید به وبلاگ دیگرم با نشانی kafesokut.blogfa.com رجوع کنید

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:9 توسط فرامرز سیدآقایی |

یک: شورای نگهبان همانطوری که پیش بینی می شد روی حرف رهبر حرفی نزد و با زدن مهر باطل شد بر "پرونده تقلب در انتخابات" به همه حرفها پایان داد. از یک هفته قبل هم تلویزیون چارموتوره از بنیانگذار جمهوری اسلامی و ۱۲ امام و ۱۴ معصوم و ۱۲۴ هزار پیغمبر نمونه سخنرانی و کد آورد که حفظ نظام جمهوری اسلامی از همه چیز بالاتر است. ضرغامی با کدهایی که تو تلویزیونش نشان داد چنان القا کرد که بیننده تصور می کرد حفظ نظام از خود نظام بالاتر است. و البته ضرغامی نیت درونی مسئولان کشور را لو داد. بله، حفظ نظام از خود نظام مهمتر است چون در این نظام است که کسی مثل ضرغامی می شود دیو رسانه. یا کسی مثل فلانی می شود فلان مقام. پس حفظ نظام از خود نظام مهمتر است. هر بلایی که سر خود نظام -منظورم ماهیت و عملکرد آن است- بیاید مهم نیست اما این نظام با هر ماهیتی که دارد باید حفظ شود. بهترین و دلچسب ترین جمله در یک ماه اخیر از سوی آیت الله مکارم صادر شد. جمله ای گفت که اگر ۲۰ سال در شناخت انقلابات تحصیل کنید به چنین عمقی نمی رسید. به عمق این جمله آیت الله مکارم شیرازی خوب دقت  کنید که هم تاریخ در درونش نهفته و هم فلسفه و جامعه شناسی و انقلاب شناسی: "نگذارید در این ماجرا آتشی زیر خاکستر بماند."

دو: بیشترین هم و غم کسانی که امروز سکوت می کنند یا مصلحت اندیشی، حفظ نظام جمهوری اسلامی است و می گویند که حفظ آن واجب است. و آیا حفظ نظامی که دیگر آن نظام اولیه نیست و پشتیبانی مردم عادی را به دنبال خود ندارد واجب است؟ آیا حفظ نظامی که با باتوم مردم را از اعتراض کردن نهی می کند واجب است؟ آیا حفظ نظامی که بعضی از باتوم به دستانش در خیابان به عربی حرف می زنند و فارسی زبانان را کتک می زنند واجب است؟ آیا حفظ نظامی که عکس ها و فیلمهای خشونتش با مردم در ماهواره ها و صفحات اینترنت آبرویی برایش در جهان نگذاشته واجب است؟ من می گویم واجب است، اگر بگویم واجب نیست همین شما خواهید گفت که فلانی عقلش را از دست داده، سر به تنش زیادی می کند و از این حرفها. و من به شما توصیه می کنم که نظام را حفظ کنید و به دنبال تضعیف این نظام نباشید وگرنه -به قول معروف- مسئولیت هر اتفاقی که بیفتد بر عهده شماست.

سه: از من به شما نصیحت که اگر با باتوم به شما می زنند شما دنبال این نباشید که مقابله به مثل کنید و سعی کنید از باتوم لذت ببرید. اگر با باتوم به آنجای تان زدند یک جای دیگر را هم نشان شان بدهید و بخواهید به آنجا هم باتوم بزنند و اگر آنجا را هم زدند جای بعدی را نشان شان بدهید تا بدانند که برای باتوم خوردن (آنجا) زیاد دارید و می توانید هی نشان شان بدهید. اگر با تفنگ بهتان شلیک کردند و تیر غیب خوردید، مردم مسلح (نشوید) و به دنبال جنگ مسلحانه و تلافی و این چیزها نباشید که مسئولیتش با خود شماست. من پیشنهاد می کنم که به آتش زیر خاکستر فکر کنید. آیت الله مکارم عالمی دانا و عمیق است و وقتی می گوید آتش زیر خاکستر، خوب می داند که چنین آتشی از آتش شعله ور خطرناکتر و سوزاننده تر است.  و آتش زیر خاکستر یعنی کینه قلبی، نفرت عمیق و درونی و باور نکردن هرچیزی که نظام از آن دم می زند. آتش زیر خاکستر یعنی تربیت کردن کودکان با نفرت و کینه و آماده کردن شان برای روز مناسب. آتش زیر خاکستر یعنی مبارزه منفی. بخدا مردم! چرا سعی نمی کنید از مبارزه تان لذت ببرید و طرف مقابل را خون به جگر کنید؟ مبارزه منفی لذتش هم از باتوم بیشتر است هم از انقلاب و مبارزه خشن و خونی به دل طرف می کند که مبارزه خشن نمی کند. روانشناسی مبارزه می گوید که در مبارزه خشن آن کسی که اسلحه قویتری دارد بیشتر لذت می برد اما در مبارزه منفی آن کسی که از نظر سلاح ضعیف تر است قدرت بیشتری دارد(این روانشناسی من درآوردی خودم بود) خیال می کنید اگر مبارزه خشن بکنید چه می شود؟ همین هایی که الآن به شما زور می گویند رنگ عوض می کنند و در دولت بعدی دوباره سوار شما ملت می شوند، همین الآن اگر تو دولت بگردید یک بغل مدیر پیدا می کنید که تو دولت خاتمی و هاشمی هم مدیر بوده اند اما الآن هم مدیرند. با مبارزه منفی می توان موی دماغ و خار در چشم و استخوان در گلو بود. از این پس هرچه می گویند بگویید درست است اما برعکس عمل کنید. ماهواره را نهی کردند بخرید. اینترنت را نهی کردند فیلترشکن خدات تا بگذارید، سکس را نهی کردند... نه دیگه قرار نشد از نوشته من گزک بگیرید. لباس و موسیقی و مو را چرا نمی گویید؟ با موسیقی فاصله دولت با خودتان را نشان دهید و حفظ کنید. لباس و موسیقی و مو نقطه ضعف بزرگ دولت است. دولت با لباس و موسیقی و موی مردم چنان مبارزه می کند که تو گویی با آمریکا و صهیونیسم. مدل مو را نهی کردند از خودتان مدل اختراع کنید. گفتند آب ننوشید شما آب بنوشید، گفتند سفید بگویید سیاه و اگر گفتند کم بگویید زیاد.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:5 توسط فرامرز سیدآقایی |

یک: شوهر مظلوم و ستمدیده فاطمه رجبی عجب حرف باحالی زده. گفته که با مردم رفتار خشونت آمیزی نشده.  و برای من سوال ایجاد شده که کوبیدن باتوم به آنجای آدم اگر برخورد خشن نیست آیا برخورد نرم و لذیذی است؟ آقای الهام توضیح بدهند که وقتی باتوم با ضربه ای محکم با آنجای آدم تماس پیدا می کند خشن است یا لذیذ؟ و توضیح بدهند لذتش چطوری است که برخورد خشن به حساب نمی آید؟ آیا با توجه به تجربیات شما در منزل . . . (اگر سوالاتم از آقای الهام را ادامه بدهم شر بپا می شود پس درز می گیرم) و رسانه های سرسپرده هم مدام تبلیغ می کنند که ماموران در مقابل مردم از اسلحه استفاده نکرده اند. باتوم اگر اسلحه نیست پس چیست؟ این روزها چقدر برای من سوال ایجاد می شود که جوابهایش نایاب است. مثلا اینکه واحد شمارش باتوم چیست؟ رشته؟ تخته؟ میله؟ ساقه؟ فروند؟ ساعت 14:30 دوشنبه گذشته از جلوی یکی از ادارات تهران رد می شدم. دیدم کارکنان حراست آن اداره با لباس شخصی یکی یک (قبضه) باتوم به دست گرفته اند و پشت سر هم سوار ون های سفید می شوند. جلو رفتم و به حرفهایی که با هم می زدند گوش کردم. مقصدشان خیابان انقلاب و برخورد با –به قول خودشان- آشوبگران بود. می نویسم قبضه باتوم چون قبضه واحد شمارش سلاح گرم است؛ می نویسم قبضه چون در دو سه هفته پیش  با باتوم تو خیابانهای تهران کارهایی کردند که شاهنشاهی ها با اسلحه گرم نکردند پس امروز در تهران باتوم شرایط اسلحه گرم را پیدا کرده و باید با واحد قبضه شمردش. دلم برای کارکنان حراست آن اداره سوخت. هوس کردم تو ساعت مشابه به تمام وزارتخانه ها و ادارات دولتی سر بزنم و ببینم دیگر از کدام اداره ها کارکنان حراست باتوم به دست بیرون می آیند. با خود گفتم اگر از یکی از اینها بپرسند که تو چکاره ای چه خواهد گفت؟ آیا شهامت دارد بگوید: شغل من این است که جوانان مردم را تو کوچه و خیابان کتک  بزنم و به خاک و خون بکشم؟ اگر زن و بچه این افراد از آنها بپرسند که آیا شما نان حلال و زحمت کشیده به ما می دهید چه خواهند گفت؟

 دو: با تغییر و تحولی که در نیروهای بسیج صورت گرفته چه کنیم که روزگاری دستور کارشان دفاع از انقلاب و مردم بود و حالا کتک زدن در و همسایه و همکار و دوست و رفیق و مردم کوچه و خیابان؟ با نیروی انتظامی چه کنیم که طرح انضباط اجتماعی را به طرح مشت و مال اجتماعی بدست یگان ویژه اش تبدیل کرده است؟ پس کو آن ناجایی که 10 سال است در تمام برنامه های تلویزیون سایه از پدر مهربانترش بر سر مردم افتاده و کنار هم نمی رود؟ پس تلویزیون در فیلمها و سریالهایش پلیس کدام کشور را نشان می دهد که مشتی عارف و دلسوخته بشریتند بطوری که حتی متهمش بر سر افسرنگهبان کلانتری فریاد می زند و افسر او را چنان نگاه می کند که انگار برادری رئوف و مهربان؟ بابا همان طرح انضباط اجتماعی را اجرا کنید و ما را به انزجار اجتماعی نرسانید یعنی به مو و آستین و قیافه مان گیر بدهید اما طرح مشت و مال اجتماعی را تعطیلش کنید. ملت حاضر است با قیچی تیزی که تو موهای جوانانش فرو می رود تحقیر بشود اما با باتوم به آنجایشان نکوبند که تحقیرش جبران ناپذیر است و تلافی کردنش بنیاد تان را به باد می دهد. بیایید جوانان ما را با دختر مردم دستگیر کنید و با پولی رهایشان کنید اما باتوم نکشید.

سه: مگر عهد قارقارک شاه است که مردم را با دگنک و باتوم و زور و فشار کتک بزنید و عقب برانید و بعد افتخار کنید که اسلحه نکشیدیم؟ اگر قرار بود باتوم امنیت بیاورد محمدرضا که مسلسل کشیده بود به روی مردم اما امنیتش پرید. بیایید از تاریخ – که هی تکرار می شود و نه خودش سرگیجه می گیرد نه مردم- درس بگیرید. اشتباهی که شما کردید این بود که خواسته کوچک مردم را نشنیده گرفتید و به خواسته بزرگ و بنیان کن تبدیل کردید. مردم گفتند رای ما را پس بدهید که کار آسانی بود اما حالا به کمتر از . . . راضی نیستند. بنویسم به کمتر از چه چیزی؟ به قول آنکه آشوب اول را بپا کرد: "بگم؟ بگم؟ بگم؟"

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:49 توسط فرامرز سیدآقایی |

درست در حالی که رسانه های طرفدار دولت چارموتوره دنبال ردپای وطن فروشی و وابستگی به قدرتهای خارجی در میان معترضان به نتایج انتخابات هستند و بخش عظیمی از ملت را فقط بدلیل اعتراض به تقلب دولتی اغتشاشگر و وابسته به اجانب معرفی می کنند یکباره کفاشیان نامی برای فیفا نامه داده و از آن خواسته در باره نحوه مجازات فوتبالیستهای ایرانی که در بازی ملی مچ بند سبز به دست بسته بودند نظر خود را اعلام کند. رئیس فدراسیون فوتبال ایران چنان وسط دعوا نرخ تعیین کرده که انگار نه انگار بحث بر سر وطن فروشی و وابستگی به اجانب داغ است و ضمنا انگار نه انگار که نتوانسته تیمش را به جام جهانی ببرد. این کار کفاشیان چند نکته باریکتر از مو را به ذهن من آورد:

یک: به قول احمدینژاد –همان کاندیدای 24 میلیونی 85 درصد خالص-  در دولت نهم ملت ما استقلال و عزت خود را پیدا کرد و در سی سال انقلاب هیچگاه تا اینقدر استقلال و عزت نداشته است. هر ادعایی خب نشانه ای دارد و نشانه عزت و استقلال بی سابقه ملت ما این است که برای نخستین بار پس از سی سال نیازمند نظر خارجیها برای مجازات داخلیها هستیم و بازیکنان تیم ملی فوتبالمان –حتی اگر شاه (فیفا) ببخشد- بخاطر بستن مچ بند سبز باید به درخواست شاهقلی (کفاشیان) از فیفا مجازات شوند آنهم با  روشی که فیفا صلاح بداند. مردیم از این همه عزت و استقلال. لطفا پیدا کنید پرتقال فروش بی وطن وابسته به اجانب را.

دو: اگر فدراسیون فوتبال ایران حافظه رایانه ای یا ویدئویی دارد- حافظه تاریخی که ندارد- به آن رجوع کند و فیلم بازیهای سالهای پیش تیم ملی را ببیند و ببیند که بازیکنان آن بارها از مچ بند سبز استفاده کرده اند و هیچکس به آنان معترض نشده است.

سه: آقای کفاشیان اگر دوست دارد پاچه خاری رئیسش یا فیفا را بکند از راههای مطمئن تری استفاده کند که ضرر ملی نداشته باشد؛ چرا جوانان با غیرت تیم ملی را به دام مجازات خارجی ها می سپرد؟ ضمنا الآن واکس زن های اتوماتیک هم به بازار آمده است که می توان کفش را زیر آن گرفت تا واکس بزند.

چار: آقای کفاشیان همین کارها را کرد که قاطبه ملت از حذف تیم ملی ایران -اگر شاد نشده باشند- ناراحت که اصلا نشدند؛ گو اینکه شواهد نشان می دهد خیلی هم خوشحال شدند.

پنج: آقای کفاشیان اینا اگر مثلا پست مهم و امنیتی گرفته بودند چه می کردند؟ فرض بفرمایید ایشان فرمانده انتظامی بود. لابد وقتی مردم را با مچ بند سبز تو خیابان می دید با ارسال نامه ای پس از توصیف و توضیح فواید بمب اتم و هیدروژنی و غیره از ناتو یا نیروهای حافظ صلح سازمان ملل درخواست می کرد نظر خود را در باره  راه و روش برخورد با ایرانیان مچ بند سبز به دست اعلام کند.   

 شش: صد بلکه هزار بلکه میلیون بلکه میلیارد بلکه تریلیون رحمت بر بعضی از پاچه خواران در مقابل بعضیهای دیگر.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 7:45 توسط فرامرز سیدآقایی |

رسانه های سرسپرده به جناب دیکی (دیکی مخفف است) اخبار جالب و تکان دهنده ای را پخش می کنند. یکی نوشته: ندا که در خیابان آزادی با گلوله کشته شد با گلوله اسلحه خبرنگار بیبیسی کشته شده. رسانه س.س(مخفف سرسپرده) دیگری نوشته: ندا با اسلحه قاچاق کشته شده. من فکر می کنم چند روز دیگر رسانه س.س دیگری خواهد نوشت: ندا کشته نشده و جنازه ای که عکسش تو اینترنت پخش شده از همین مانکن ها است که در فروشگاههای لباس پشت ویترین می گذارند. بعد یکی دیگر از همین رسانه های س.س ناگهان خبر مهیجی از دستگیری یک باند مخوف سرقت مانکن های کوچه برلن منتشر می کند که به تازگی از اردوگاه اشرف آمده و قبل از تهران یک تک پا به لندن هم رفته و از انگلیس کثیف دستوراتی گرفته است. تلویزیون س.س و ک.ک(ک.ک هم مخفف است؛ چیکار دارین مخفف چیست؟) مردی را در کوچه برلن نشان می دهد که بشدت گریه می کند چون قفل مغازه اش شکسته شده و همه مانکن هایش به سرقت رفته و لباس های نازنینش که قرار بود فروخته شود تا نان زن و بچه محروم و فقیر او را بدهد روی زمین ریخته شده(همین لحظه تلویزیون تصویر زن و بچه های مرد لباس فروش را نشان می دهد که کنار خیابان دارند از گرسنگی کرم می گذارند) و سارقان مانکن ها همه لباس ها را وحشیانه لگدکوب کرده اند(اینجا هم تلویزیون لباسهای خاکی را که روی زمین ریخته و لگدکوبیت از همه جایش می بارد نشان می دهد). دنبال این خبر حوادثی، تلویزیون س.س و ضمنا ک.ک فورا خبر مانکن بودن جنازه ندا را با تصاویر آن پخش می کند و بلافاصله با یکی از کارشناسان و تحلیلگران س.س ک.ک (که هر شب می آورد) تماس می گیرد و از او می خواهد در باره اینکه: "چگونه ممکن است مانکنی به تظاهرات بیاید و کشته شود" تحلیل کند. کارشناس س.س ک.ک تحلیل می کند و آخر نتیجه می گیرد که تمام این اداها توسط منافقان با استفاده از مانکن های سرقت شده در آورده می شود و تمام تصاویر شبکه های خارجی و اینترنت جملگی مانکن های دزدیده شده از کوچه برلن است و هیچ فرد زنده ای نه کشته شده نه به خیابان آمده. اینجا دوباره تلویزیون س.س ک.ک تصاویری از خیابانهای تهران نشان می دهد که کاملا خالی است و پرنده هم در آن پر نمی زند و فقط گاهی صدای بلبل از لای درختانش در می آید. یادش به خیر ارتشبد غلامرضا ازهاری که می گفت: "همه اینها صدای نواره". مردم هم شب روی پشت بام فریاد می زدند: " ازهاری گوساله/ بازم بگو نواره/ نوار که پا نداره و الی آخر و از این حرفا. ببخشید که تو این اوضاع وانفسا طنز نوشتم. اگر بدانید این طنز را با بغض گلو نوشتم حتما می بخشیدم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:17 توسط فرامرز سیدآقایی |

 

الاول: برنامه های طنز تلویزیون این روزها کم دیدنی نیست. هم کمدی کلاسیکهایی که چپ و راست نشان می دهد و هم تکه های دیدنی حوادث خنده دار و دوربین مخفی های خارجی و غیره. و صد البته هیچکدام مردمی را -که جوانان شان در کوچه و خیابان کتک می خورند و جان می دهند- نمی خنداند.  تلویزیونی که اگر یک عرب ناشناس که سر سوزنی به ما مربوط نیست کشته  شود سه روز عزای عمومی اجرا می کند، هنگام کشته شدن جوانان خودمان کمدی کلاسیک پخش می کند. این روزگار عجب وارونه است. البته یکی از طنزهای تلویزیون خیلی مرا خنداند. همان که صدای زهره را پخش می کرد. زهره از انگلیس به بهروز زنگ زده بود که: ببین بهروز! یه پیت بنزین تهیه کن برو پمپ بنزین آتیش بزن و ... خودتان شنیده اید لابد. هیچ رمزی هم بینشان نیست تو گویی زهره قرار است بهروز را بفرستد خانه خاله اشرف یا سر کوچه که دوتا سنگک خاشخاشی بگیرد. ضرغامی! تو خیلی باهوشی. تو دیدی قبول نیست. راستی شما حواستان نبود از طریق تلویزیون اعتراف کردید که تلفنهای مردم را شنود می کنید و لابد آنهم قانونی. تلویزیون در صحنه بعد، بهروز را نشان داد که اعتراف می کرد: آره... من سه ماه رفتم اردوگاه اشرف آموزش دیدم و برگشتم تا اینجا خرابکاری کنم و به مناسبت انتخابات اغتشاش راه بیندازم و ... این را هم لابد شنیدید و دیدید.  و من فکر کردم اردوگاه اشرف همین کوچه بغلی است که می شود رفت سه ماه در آن آموزش دید و برگشت و هر غلطی کرد. و لابد مرزهای ما خیلی باحال است. یحتمل ویزای اردوگاه اشرف هم صادر می شود. لابد یک تک پا می روی نزد نماینده زهره خانوم خودمان و یک نامه می گیری برای سفارت عراق به این مضمون: جناب سفیر محترم کشور دوست و برادر -و بلکه عزیزتر از برادر- عراق دام ظله علی راس هرچه ایرانی سلام لطفا به منظور تسریع در انجام اغتشاشات بعد از انتخابات ۲۲ خرداد برای آقای بهروز یک عدد ویزای اشرف صادر بفرمایید که خیلی عجله دارند. لطفا اشرفش زیاد باشد. والسلام علی هرکه ویزا دهد نان دهد.

الدوم: من همیشه با شنیدن برخی واژه ها فکر می کنم آن واژه اولین بار زمانی بیان شده که درست هنگامی که انسان کاری را از شخصی دیده، بر اساس صدایی که از آن کار شنیده یا حس دقیقی که از دیدن جسم یا کاری بهش دست داده حروف و صداها را کنار هم گذاشته و آن کلمه را اختراع کرده.بطوری که شما گاهی از تلفظ واژه ای در زبانی که با آن آشنایی ندارید فقط بخاطر فونتیک آن واژه می توانید حدس بزنید بر چه کار یا چیزی اطلاق می شود. مثلا فعل "ولد" عربی را در نظر بگیرید که بدنیا آمدن بچه از سر و ریختش می ریزد به شرطی که با لهجه عربی دقیق ادا شود.

السوم: بعضی از واژه ها هم از لحاظ حروف و صداها، هم از لحاظ فرم ظاهری، هم از لحاظ فونتیک و هم از لحاظ معنا وقتی بر زبان جاری می شود خیلی می چسبد و تو فکر می کنی که این واژه با تمام مشخصاتش برای همین معنایی که می شناسی آفریده شده است. یکی از این  واژه ها که فیزیک و شیمی و ریاضی و هیات و نجوم و فلسفه و منطق و معنایش دقیقا بر هم منطبق است واژه صریح المعنای "پفیوز" است. معمولا واژه پفیوز زمانی بر زبان انسان جاری می شود که شخصی را در حال عملی ببیند که دقیقا بر پفیوزیت آن شخص دلالت می کند. پفیوز یعنی: احمق، بی رگ، بی غیرت، قرمساق.

الچهارم: چرا من یکهویی از تلویزیون و اشرف و زهره و بهروز و ضرغامی یاد واژه شناسی افتادم؟ اول تیر است و هوا بس ناجوانمردانه-با اجازه اخوان خان ثالث- گرم است.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:27 توسط فرامرز سیدآقایی |

سر شب عربده کشید و همه همسایه ها رو ترسوند. انقد ازش ترسیدم که دیشب خوابشو دیدم. بهم خندید. همون خنده چندش آوری که همیشه می کنه. ازش پرسیدم : چرا اینقدر خودتو برای این میمون خرج می کنی؟ مگه تو پیش درو همسایه آبرو نداری؟  باز خندید و جواب نداد. ازش پرسیدم: نکنه دست این بابا آتویی داری؟ نکنه دزدی کردی یا با دختر مردم دستگیرت کرده که می ترسی بیاد اسمتو بگه و لوت بده؟ بس کن اینقدر خودتو پیش در و همسایه ضایع نکن، اینقدر برای خودت نفرت نخر ببین! از تو گنده تراش جلو در و همسایه کم آوردن و گورشونو از این محله گم کردن و رفتن و اسمی هم ازشون نیست. بیا حرفای احمقانه و عربده هاتو پس بگیر و آبروی رفته تو پیش در و همسایه برگردون. باز هم بهم خندید. من تو خواب از خنده چندش آورش عصبانی شدم و با مشت کوبیدم تو دهنش. توقع داشتم از دهنش خون بیرون بزنه اما اون مثل مجسمه گچی فروریخت و پودر شد. فقط با یک مشت. معلوم شد که پوکه و هیچی نیست.

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:18 توسط فرامرز سیدآقایی |

ای ملت! در بازی فوتبال چه چیزی بیشتر از همه تماشاگر را آزار می دهد؟ گل خوردن؟ دریبل خوردن؟ هدر دادن پاس خوب؟ تک به تک شدن یار خودی با دروازه بان و توپ را به بیرون زدن؟ اوت خوردن؟ کرنر خوردن؟ لگد خوردن بازیکن خودی؟ فحش خوردن بازیکن و مربی خودی؟ همه اینها درد دارد. نظر شما را نمی دانم اما به نظر من چیزی که بیشتر از هر چیزی تو فوتبال حرص تماشاگر را در می آورد و باعث می شود تماشاگر از فوتبال قهر کند و حتی از آن کینه به دل بگیرد این است که داور هم به نفع تیم حریف سوت بزند و وقتی بازیکن خودی یا مربی خودی اعتراض کند او را تهدید کند یا کارت زرد و قرمز به او نشان دهد و از بازی یا نیمکت مربیان اخراجش کند و از این بابت لیدرهای طرفداران تیم حریف شیر شوند و برای تیم خودی عربده بکشند و چنگ و دندان نشان دهند. این دردآور است که داور وسط و کنار و چهارم هم بشوند یار تیم حریف. این، هم دردآور است، هم شرم آور. با اینکه امروز جمعه است توضیح بیشتری هم لازم است؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:33 توسط فرامرز سیدآقایی |

آیا شما هم شنیده اید که از منزل میرحسین موسوی تجهیزات و فرستنده و گیرنده ارتباط جاسوسی برای اسرائیل کشف و ضبط کرده اند؟ دیشب یکی از همسایگان ما که اهل مسجد است آمد و گفت که در مسجد این شایعه را پخش کرده اند. حالم بهم خورد از این همه بی وجدانی و نامردی. از خودم و وبلاگم شرمنده ام که ناچارم برخی از اسامی را در اینجا بنویسم. کسی مثل فاطمه رجبی را یک نفر بگوید از کجا پیدایش شده که ناگهان در هر موضوعی دست و پا نشسته وسط می پرد و به دیگران فحاشی می کند و انگ می زند. گفته مخالفان احمدینژاد سگ بازند و حرفهای دیگری که روح انسان را به آسمان می برد و برمی گرداند. جالب است که اگر یک وبلاگ فکسنی داشته باشی و چیزی در آن بنویسی از هر جایی زنگ می زنند و تذکرت می دهند اما کسی پیدا نمی شود که دهانهای بدبو را ببندد. در کشوری که اگر در کنج صندوقخانه خانه ات انگشت شصتت را بجای انگشت اشاره تو دماغت فرو کنی فردا از حراست و فراست و نظارت و غیره بهت تذکر می دهد تا فلان جای فلان دستگاه، معلوم نیست چطور شایعه پراکنان هیچگاه پیدا و مجازات نمی شوند. اصلا معلوم نیست کار از دست همه در رفته یا بعضی از اتفاقات و اظهارنظرها هدایت شده و برنامه ریزی شده است.  بزرگترها و قدیمی ها همیشه وقتی می خواستند کسی را توصیف کنند که خیلی نامرد است و در نامردی و بی چشم و رویی لنگه ندارد و به اصطلاح آخر پدرسوختگی است، می گفتند: طرف از آنهایی است که پستان مادرش را گاز گرفته. واقعا کسانی که زیپ دهان را باز می کنند و هرچیزی را به هر کسی نسبت می دهند یا راضی می شوند هر شایعه ای را در مکانهایی که نباید پخش کنند چه جور موجوداتی هستند؟ مگر ماندن و نماندن احمدی بر مسند ریاست چقدر اهمیت دارد که ما هر روز باید شاهد نوع جدیدی از بی اخلاقی باشیم؟ مساله موسوی و احمدی نیست چون شاید یک روز ثابت شود که همه ۷۰ میلیون ایرانی روزگاری که به اسرائیل فحش می داده اند در خدمت اسرائیل بوده اند و خودشان خبر نداشته اند بلکه مساله اصلی این است که از پس انتخابات دوره دهم چه مولودی قرار است متولد شود. قرار است جنین مرده بیرون بیاید از این رحم که همه خیال می کنیم پاک است یا توله سگ یا موجود ناقص الخلقه ای که پدرومادرش هم نمی تواند نگاهش کند یا مخلوق سالم و صحیح؟ آیا مخالفان موسوی فردا که به پشت سر خود نگاه می کنند باید تاسف بخورند از اینکه هم میدان را باختند و هم اخلاق را؟ البته اگر تاسف بخورند. لابد اگر وضع ادامه پیدا کند رجبی بزودی خواهد گفت که مخالفان احمدی که قبلا سگ باز بودند جدیدا میمون باز هم شده اند. میمون باز که می دانید یعنی چه، بعد هم لابد هر باز دیگری را به آنها نسبت خواهد داد و در مساجد هم شایع خواهد شد که میرحسین موسوی اصالتا یهودی است و نام اصلیش هم این است: موشه حسیون موسه ویستاف. ای تف بر هرچه بی اخلاقی.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 2:10 توسط فرامرز سیدآقایی |

 
This is Google PageRank™ for jahannamdarre.blogfa.com - Powered by Googleprr.com