۱۷ - از زمان کودکی دو سه تا کار برایم جزو آرزوهای برآورده نشده مانده است . یکی با دست راست نوشتن و دیگری شعر گفتن . کلاس دوم ابتدایی که بودم خدا خیرش بدهد خانمی به نام محمودی را که با چوب کلفت گردو یکسال تلاش کرد خصلت با دست چپ نوشتن را از من بگیرد اما چون کتک می زد نتوانست به هدف برسد . فشار او باعث شده بود که بشدت به نوشتن با دست راست علاقه مند شوم و حتی احساس نیاز پیدا کنم اما از لج او یکبار هم تمرین نکردم . او آنقدر با چوب گردو روی دست چپم کوبید که آن را ناقص کرد طوری که هنوز هم اگر بیش از ربع ساعت بنویسم دستم بیحس می شود و کنترلی روی خطم ندارم . او بعدا پدرم را خواست و تهدیدش کرد که تا موضوع را به مقامات گزارش نداده مرا از چپ دست به راست دست تغییر دهد و پدرم حیران مانده بود که داستان چیست . حالا گاهی توی خواب می بینم که دارم با دست راست می نویسم و وقتی بیدار می شوم فوری قلم بر می دارم تا نوشتن را ادامه بدهم اما نمی توانم . و اما شعر : آن هم از آرزوهای کودکی من است و از بس که به شعر گفتن علاقه دارم و استعدادش را ندارم ، گاهی در خواب شعر کلاسیک می گویم و وقتی از خواب بیدار می شوم می بینم خواب است و خیال . روزگاری هم از یکی از دوستانم خواستم اصولش را یادم بدهد که نشد و خلاصه من ماندم با بی استعدادیم و حرص و علاقه ای که به شعر گفتن دارم . البت از آنجا که خیلی پوست کلفت بار آمده ام و نسبت به کارهای نشدنی حریصم و در مقابل روزگار کمی بچه پر رو هستم گاهی یک چیز هایی می نویسم که خودم اسمش را گذاشته ام شعر . یا همان معر . یکی دو تایش را بخوانید و بی خجالت نظر بدهید . ببینید ! بی خجالت . از نظرتان هرچه باشد ناراحت نمی شوم .
(بیایید اوباش شویم)
به زمان بگویید بایستد / فقط یک لحظه / تا من / درد تمام تاریخ را فریاد کنم / خالی بستم بابا / من درد خودم را هم / نمی توانم فریاد کنم / چون / جای اراذل و اوباش می گیرنم ( اول تیر ۸۶ )
(چهار به پایین )
دو دو تا چند تاست ؟ / بستگی دارد که باشی و چه باشی / بدهکاری ؟ / پنج به بالا / طلبکاری ؟ / باز هم پنج به بالا / بقالی ؟ / پنج به بالا بگیر / مشتری ؟ / پنج به بالا بده / پول زور بگیری ؟ / پنج به بالا بوستون / پول زور بده ای ؟ / پنج به بالا بسلف / ای بابا / پس کی می شود چهار تا ؟ / گفتم که ، / بستگی دارد / دو دو تای زور گو ها / پنج به بالاست / و مال ما / چهار به پایین ( دوم فروردین ۸۵ مصادف با سالروز تولد خودم )
۱۶ - روزنامه شرق دوشنبه ۲۵ تیر ۸۶ مصاحبه ای از سعید حجاریان چاپ کرده و از قول او به روزنامه نگاران توصیه کرده که بروند و روزنامه زرد منتشر کنند و در باره حوادث و اقتصاد و خانواده مطلب بنویسند . وقتی مصاحبه را خواندم چشمهایم را بستم و کمی به حرفهای حجاریان فکر کردم . پیشنهاد درستی داده اگر چه راه حل خوبی نیست . در شرایطی که فشار بر مطبوعات زیاد است و تهدید بر روزنامه نگاران جدی ، چه باید کرد . وقتی تحمل یک قهوه خانه را ندارند و تعطیلش می کنند من معتقدم حتی اگر روزنامه نگاران بیایند و نشریه زرد راه بیندازند یا در نشریات زرد کار کنندباز هم به بهانه ای به آنها گیر خواهند داد که مثلا چرا زردت پر رنگ است یا چرا به نارنجی می زنی ، نکند می خواهی انقلاب نارنجی راه بیندازی و از این بهانه های بنی اسرائیلی که همیشه گفته اند و شنیده ایم . فکر می کنید کافه تیتر را چرا بستند ؟ آیا جمع شدن عده ای روزنامه نگار بی پناه - که اجازه ندارند بدیهی ترین حرفها و ساده ترین مسائل را بنویسند - در مکانی و حرف زدن شان در باره موضوعات روز یا مسائل آکادمیک ارتباطات خلاف است ؟ اگر چنین است پس روزنامه های دولتی کیهان و اطلاعات و ایران را هم تعطیل کنند چون در آن جا ها هم روزنامه نویسان جمعند و در باره موضوعات روز حرف می زنند البته از زاویه دید خودشان . آخر این چه منطقی است که مجاز می کند آنقدر بر روزنامه نگاران فشار بیاید که یا بروند خارج یا خفقان بگیرند و سکوت کنند یا به این فکر بیفتند که بروند رسما روزنامه زرد بزنند تا در این حرفه زنده بمانند ؟ نکند این هم جزو پیشرفت های ملت پرشور ، آگاه ، با نشاط و مومن ایران است و ما نمی دانستیم ؟
سلام . چند روزی آپ نکردم .عذر می خواهم و از همه کسانی که برایم کامنت گذاشته اند ممنونم جدا . رفته بودم سفر تا کمی از فضای پر استرس تهران دور باشم . کاش دست فرمانم خوب بود و می توانستم عکسهایم را روی وب بیندازم . خواستم از آنجا وصل شوم . نشد . دریغ از یک کافی نت بی مساله و دم دست . بگذریم که اگر بشکافیم باید قید همه چیز را بزنیم از غصه این همه عقب افتادگی . آخ که ادعای پیشرفت چه گوشی از ما کر کرده . آنهم چه پیشرفتی . دو تا گوسفند شبیه سازی شده و چند تا اختراع از جوانانی که با هزینه شخصی و بدون حمایت هیچ کس کار کرده اند شده پیشرفت علمی ما . باز هم بگذریم و بگذاریم این دردها ما را بکشد. شاید هم تعمدی است که ما ایرانیها در ارتباطات همیشه عقب باشیم تا نتوانیم غیر از صدای عده ای خاص صدای دیگری را بشنویم .
حالا که بحث توقیف هم میهن داغ است و قبل از آن هم کافه تیتر را بستند موقعیت مناسبی است که این خبر را هم بدهم : بعد از نود و بوقی من خواستم خودم را لوس کنم و کتابی منتشر . پس با ناشری صحبت کردم و مقدار زیادی هزینه تایپ و صفحه آرایی کردم و ۱۳ داستان کوتاه طنز را آماده چاپ کردم . می دانید که ، در کشور هایی که ما آنها را دشمن بشریت و فرهنگ و محیط زیست و غیره می دانیم ناشر در بدر دنبال نویسنده است و نازش را می کشد اما در اینجا که ما عاشق بشریت و فرهنگ و همه چیز هستیم نویسنده باید ناز ناشر را بکشد و از جیبش هم هزینه کند و کارهایی را انجام بدهد که وظیفه ناشر است . بگذریم . اداره کتاب وزارت ارشاد پس از حدود یک سال بررسی کتاب من پاسخ داد که این کتاب ضد نظام است و ممنوع المجوز.آنها حتی حاضر نشدند کتبا خبر ممنوعیت چاپ و دلیل آن را به نویسنده و ناشر اعلام کنند . داستان این کتاب از این قرار است که تمام داستانهایش جز یکی در روزنامه های کثیرالانتشار همین کشور مثل ایران و اعتماد چاپ شده است و هیچ کس ادعای ضد نظام بودن آن را نکرده است . اساسا داستانهای (یویولند) در سرزمینی خیالی اتفاق افتاده است نه واقعی و شخصیت اول آن رئیس جمهوری است دلسوز و ناتوان که اطرافیانی طماع و خیانتکار دارد و ضمنا مردم در آن پشیزی برای مدیرانش ارزش ندارند مگر در زمان انتخابات و رای دادن . داستانهای یویولند در فاصله سالهای ۷۵ تا ۸۲ نوشته شده است . حالا چرا بررس های ارشاد موضوع داستانهای (یویولند) مرا برنظام تطبیق داده اند و گفته اند ضد آن است نمی دانم . همینطور که نمی دانم کافه تیتر چه خطری برای چه کسی دارد که می بندندش یا هم میهن و . . . البته قصد دارم اگر کمی در فضای مجازی راه بیفتم یا کسی کمکم کند داستانهای یویولند را روی وبلاگ بیندازم .
بسته شدن هم میهن چنان همه را متعجب و متاسف کرده که من حیران مانده ام . مگر نخستین بار است که روزنامه ای و تریبونی برای بیان حرفهای نگفته تعطیل و توقیف می شود که اینقدر بهت کرده اید ؟ مگر وقتی که هم میهن و هزاران هم میهن دیگر توقیف نشده باشد می تواند حرفش را بزند که اینقدر متاسف شده اید ؟ خودتان را کنترل کنید . اصلا خوشحال باشید چون قرار است جامعه کم کم چند صدایی شود و همه صدا ها یک حرف بزنند . فقط یک حرف . همان حرفی که وقتی می زنند بحران سر تا پای کشور را می گیرد . دارید که ؟
نگویید این بابا دست از سر بنزین بر نمی دارد ، چرا بر دارم وقتی بنزین دست از سر ملت بر نمی دارد ؟ امشب تیتر وار می نویسم . اول : فرزام شیرزادی از روزنامه نگاران و نویسندگان این مملکت است . هفته پیش موضوعی را تعریف کرد که با مزه است . یادم رفته بود اما حالا هم لطف خواندنش کم نشده . گفت : فردای پس از سهمیه بندی بنزین - که یک قطره بنزین تو باک ماشینش نبوده - رفته به پمپ بنزین فردوسی . وقتی نوبتش رسیده دیده که رئیس جایگاه به مراجعان آبمعدنی و آبمیوه می دهد ، احترام ویژه می گذارد و بسیار مودب با مردم حرف می زند . این را که تعریف کرد غصه ام گرفت . گفتم یعنی اگر مردم فریاد بکشند باید به آنها احترام گذاشت و تحویلشان گرفت ؟ واگر سر به زیر باشند باید تو سرشان زد ؟ آیا مدیران دارند زبان گفت و گوی جدیدی را یاد مردم می دهند ؟ کاش قضاوت من غلط باشد . کاش مردم وقتی فریاد نمی کشند عزیز باشند . دوم : اخباری از معامله کارت سوخت دریافت کردم . تاکسیداری کارتش را ۱۴۰ هزار تومان فروخت . خبر کارتهای هدیه ای و دزدی را هم شنیده اید لابد . این خصلت سهمیه بندی است که - مثل پول و قدرت - دنبال خود فساد می آورد . سوم : مغزم نمی کشد که به این سوال پاسخ بدهم که آیا از این پس قاچاق بنزین معکوس خواهد شد یا نه . یعنی مردم چون نیاز دارند اگر سهمیه شان تمام شود آیا از مرزها بنزین قاچاق خواهند آورد ؟ در این که ما ایرانی هستیم و راههایی برای رسیدن به اهدافمان بلدیم که به عقل جن هم نمی رسد شک ندارید که ؟
نمی دانم چطور است که تا ملت به خود می جنبند و در باره موضوعی می خواهند اظهار نظر کنند مدیران عزیزمان استانداردهای جهانی را به رخ مان می کشند . می گوییم بنزین چرا ، می گویند باید به استاندارد جهانی برسد . می گوییم فلان چیز چرا ، می گویند قیمت آن در کشورهای دیگر ده برابر این است . آقا پس چرا ما علائم زندگی به سبک استاندارد جهانی را نداریم اما هر پول زوری را باید به نرخ جهانی بدهیم ؟ حقوق ماهانه یک کارمند ایرانی با کارمند اروپایی چقدر تفاوت دارد ؟ یک کارمند ساده تازه استخدام در آلمان ماهی حداقل ۲ هزار یورو می گیرد . می شود چقدر ؟ یک روزنامه نگار با سابقه ۲۰ سال کار در کشور ما ماهی ۳۰۰ یورو هم نمی گیرد . چرا آقایان مدیران - و ضمنا خانمها - فقط دنبال به استاندارد رساندن قیمت بنزین و جریمه رانندگی و مانند آن هستند ؟ در بهداشت ما چقدر استانداردیم ؟ در مسکن و بیمه های اجتماعی و غیره چطور ؟ در شایسته سالاری و چرخش نخبگان و . . . بگیر برو تا آخر همه چیزمان غیر استاندارد است اما ما ملت باید پولهایی را که به جیب دولت می ریزیم استاندارد باشد . مردیم از فریب استاندارد و کسی حالمان را نپرسید .
ماجرای اعلام ناگهانی سهمیه بندی بنزین و اتفاقات سه شنبه شب (پنجم تیر) نکات با مزه ای داشت که نمی شود ازش گذشت : ۱ – فردای پس از آن اتفاق یکی از مقامات نیروی زحمتکش انتظامی آمد در تلویزیون و از این که مسئولان پیش از اعلام سهمیه بندی ناجا را با خبر نکرده بودند اظهار دلخوری کرد . شما فکر نمی کنید که با خبر نکردن ناجا عمدی بوده ؟ واگر ناجا با خبر می بود و نیروی ویژه خود را در شهر مستقر می کرد و مردم پس از اعلام سهمیه بندی عصبانی می شدند چه فاجعه ای رخ می داد ؟ یکی پسرش را رستم نام گذاشته بود و به همین دلیل می ترسید او را صدا کند . اینجا دقیقا نقطه امیدواری ملت به دولت و مدیران است چون اگرچه مدیران درمدیریت کردن یک جورهایی اند اما خوب می دانند که بعضی کارها را چطور انجام بدهند و مثلا وقتی تصمیم عجیب و غریب می گیرند و می دانند تصمیم شان مردم را عصبانی می کند حواسشان جمع است که ناجا را کی باخبر کنند و کی نکنند . ۲- مردم با اینکه سهمیه بنزین شان قطعی است و کم وکسر نمی شود و روی کارت شان ثبت است هنوز صف بنزین می بندند . هر چه پرس و جومی کنم و فکرم را به کار می اندازم دلیل این کار مردم را نمی فهمم . ۳- هنوز خبری نشده تاکسیها کرایه خود را اضافه کرده اند . کرایه های 500 تومانی شده هزار، دویست تومانی ها شده 400 و بگیر برو جلو . آژانسها یا نمی روند یا اگر بروند به قیمت بالا . مثلا کرایه آژانس ازحوالی میدان انقلاب به کرج شده 15 هزار تومان و . . . جالب است ؛ دولتی که نمی تواند قیمت گوجه فرنگی را . . . این را در پست های قبلی (مدیریت بر سالاد) نوشته ام . ۴- ناجا اعلام کرده که اراذل و اوباش به تخریب پمپهای بنزین و حمله به فروشگاههای شهروند دست زده اند . جالب است که ناجا آن شب در صحنه حضور نداشته ، حتی از سهمیه بندی بنزین هم بعد از همه باخبر شده اما می گوید اطلاع دارد جماعتی که عصبانی شده اند اراذل و اوباش بوده اند یا چیز دیگر ، همه اینها در حالی است که اراذل و اوباشی نمانده و همه را یک ماه پیش گرفته اند . خلاصه کلام اینکه : داداش اگه اعتراضی داری بی خیال باش وگرنه تو همان اراذل و اوباشی هستی که باید گرفتت . حافظه تاریخی من روزهایی را به یادم می آورد که . . . اما این یکی را جرات نمی کنم . مگه نگفت بی خیال باش ؟ ۵- عده ای می گویند سهمیه بندی بنزین برای خراب کردن شهردار تهران پیش مردم است چون شبکه حمل و نقل عمومی تهران هنوز آمادگی خدمت رسانی به همه متقاضیان سفر را ندارد و عده ای دیگر می گویند سهمیه بندی بنزین برای کاستن از محبوبیت رئیس جمهور نزد مردم است . فارغ از اینکه اساسا قالیباف بماهو قالیباف و احمدینژاد بما هو احمدینژاد نزد مردم محبوبیتی دارند یا نه و با فرض اینکه دو ادعای مذکور درست باشد آدم حیران می ماند این کدام شخص ثالثی است که خمپاره بنزین را انداخته و هر دو نفر این آقایان را به ترکش قضیه گرفتار کرده است . حالا وقتش است که واقعا پیدا کنید پرتقال فروش را .
دو سه سال پیش در فرانسه دولت تصمیم گرفت قیمت سیگار را از ۹ فرانک به ۱۰ فرانک برساند . مردم خریدن سیگار را تعطیل کردند . نخریدند و صبر کردند تا نتیجه بگیرند . دولت فرانسه هم کمی هارت و پورت کرد اما بعد از مدتی دید سیگارهایش روی دستش مانده و درآمدش کاهش یافته . اعلام کرد که بابا ما تسلیمیم ، همان قیمت ۹ فرانک را بدهید . مردم چه کردند ؟ مردم گفتند اه ؟ چه زرنگ . مگه ما هالوییم که برای این ندانم کاری های شما وقت بگذاریم و هزینه کنیم ؟ این همه اعصاب ما را خرد کردید ، باعث شدید چند روز سیگار نکشیم و از لذت آن بی بهره باشیم حالا همان ۹ فرانک را برای سیگار بدهیم ؟ دولت پرسید : پس چی ؟ گفتند : نچ ، ۸ فرانک . دولت ناچار بود خواسته مردم را اجرا کند .دولت فرانسه با آن یال و کوپال نتوانست این مبارزه را ادامه دهد و قیمت سیگار را زیاد کند .
این اخبار را که از دوستانم و سردبیران خبرگزاریها امروز صبح دریافت کردم بخوانید : دیشب پس از اعلام نسنجیده و نپخته و عجولانه دولت درباره سهمیه بندی بنزین مردم تعداد زیادی جایگاه توزیع بنزین(گفته شد ۲۰ - ۳۰ جایگاه !) را آتش زده اند ، مردم چند فروشگاه شهروند ( گفته شده حکیمیه و ابوذر )را هم آتش زده اند به علاوه اینکه به تعداد زیادی از شعبات بانکها(گفته شد ۱۰- ۲۰ شعبه !) هم حمله کرده اند . توضیح دیگری هم لازم است ؟ ضمنا دیروز وسط روز ناجا اعلام کرده بود که مبارزه با بدحجابی تشدید می شود . حالا باید دید با حجابی که دیشب مردم از چهره خود برداشتند چگونه می شود مبارزه کرد البت اگر خبری که شنیدم صحیح باشد . ای مردم بد حجاب بی حجاب . آدم می ترسه وقتی اون روتون بالا میاد .
نمی دانم چرااین فونتها سر سازگاری ندارند . تا حالا هر مطلبم با یک فونت نوشته شده . شما به بزرگواری خودتان ببخشید . هنوز دست فرمانم خوب نیست . بگذریم . . . دومین سال انتخاب دولت جدید هم گذشت ، به قول طرفدارانش (حماسه سوم تیر) . داشتم - وقتی تیترهای روزنامه هایشان را می خواندم که نوشته بودند حماسه - فکر می کردم که چقدر در این سالها ما تولید انبوه حماسه کرده ایم و درست مثل زمانی که تولید انبوه پیکان می کردیم هیچ چیزی گیر ملت نیامده است . تجربه به ما ایرانیها ثابت کرده که هر چه را (ما) تولید انبوه می کنیم کیفیتش پایین می آید مثل پیکان و پراید و غیره . نوشتم پراید یاد پژو افتادم . دیروز از رادیو شنیدم که تا حالا بیشتر از ۱۵۰ نفر در آتش سوزی پژوهای ۴۰۵ مرده اند . به قول نقش اول فیلم مارمولک : (خیلی باحاله ها ). یا ما آدم زیاد داریم که با مردن ۱۵۰ نفر پژو سوار هیچ اتفاقی نمی افتد یا سازندگان ۴۰۵ آنقدر جای پایشان محکم است که این اتفاقات نمی تواند آنها را تکان بدهد یا اساسا جان مردم قیمت ندارد و این مردن ها اتفاق ناگواری محسوب نمی شود که ظاهرا همین گزینه آخری صحیح است . به هر شکل مهم این است که چرخه دیالکتیک تولید بد اتومبیل(تز) + مرگ ۱۵۰ نفر یا بیشتر (آنتی تز) = زیر و رو شدن شرکت سازنده یا وزارت مثلا صنایع یا تنبیه مدیران آن (سنتز) بهم خورده و تن بانی فلسفه دیالکتیک را تو گور لرزانده است . نوشتم دیالکتیک یادم افتاد که حماسه سوم تیر است . دوران هاشمی (تز) در درون خود اصلاحات خاتمیانه(آنتی تز) را آفرید و حاصل نهایی آن حماسه سوم تیر (سنتز) بود . هر سه این فاکتورها تحلیلهای جالبی دارد که الآن حوصله ندارم بنویسم چون طولانی می شود اما جالب قضیه اینجاست که اگر وضع فعلی را (تز )فرض کنیم تمام آنهایی که زمانی خودشان (تز) یا (آنتی تز) بوده اند شده اند یک پا (آنتی تز )جدید رو در روی (تز) جدید یعنی هاشمیون و خاتمیون و بخشی از اصولگرائیون مقابل احمدینژادیون، بنابراین خدا به ملت رحم کند (سنتز) جدید در دو سال بعد را که چه موجود غریب الخلقه ای خواهد بود . الآن تیتر کیهان را دیدم . غضنفروار نوشته : حماسه سوم تیر پلی از ۸۴ به ۵۷ . بفرمایید ، نگفتم ؟ همه پل می زنند که راهشان را ادامه دهند و جلو بروند ما پل می زنیم برای برگشتن از راه رفته آنهم به ۲۷ سال عقبتر . مطلب همین جا تمام می شود چون می خواهم بروم ببینم ۵۴ سال قبل از سال ۸۸ مملکت چه خبر بوده و کی به کی بوده . یعنی سال . . . ۱۳۳۳ .
وقتی من می نویسم که کشور ما مرکز بروز و ظهور عجایب و معجزاتی است که در هیچ جای دنیا اتفاق نمی افتد بی دلیل نمی نویسم . این خبر تازه نیست اما ممکن است ندیده و نخوانده باشید : قاضی دادگاهی دو متهم به قتل را با استفاده از استخاره یکی به پرداخت دیه و دیگری را به زندان محکوم کرد . آنهایی که مرا می شناسند بارها از من شنیده اند که باید تو ایران طوری زندگی کنیم و طوری در جامعه حواس خود را ششدانگ جمع کنیم که هیچوقت پایمان به سه مکان شریف ، شریف و خیلی شریف باز نشود : الاول کلانتری ، ثم الثانی البیمارستان واما الثالث الدادگاه ، دادگاه ، دادگاه . داستانی تعریف کنم از دادگاه : در روزهایی که مدیران مشارکتی روزنامه ایران مرا در روابط عمومی روزنامه دنبال نخود سیاه فرستاده بودند و به نوعی آنجا حبسم کرده بودند و تحت فشار مالی زیادی گذاشته بودند تا زیر بارحرف زوری بروم ومن نمی رفتم ، همان موقع شیرناپاک خورده ای نزدیک یک میلیون و ششصد هفتصد هزار مرا نمی داد و خودش را هم آفتابی نمی کرد . داستان این بود که خانه امانتی برادرم در حوالی منیریه را که کارهایش بر عهده من بود به او اجاره داده بودم واو بابت اجاره بدهکار بود از این بابت من هم بدهکار شده بودم. چاره را در شکایت دیدم . کلانتری یک هفته سنگ قلابم کرد و من می دانستم دردش چیست . بعد رفتم مجتمع بهشتی و شکایت و از این حرفها . نمی دانستم چطور باید شکایت کنم پس رفتم به دفتر ارشاد و راهنمایی قضایی . مردی لاغر و ریغو که قرآنی هم روی کازیه جلویش گذاشته یود و هی به آن قسم می خورد از من طلب 250 هزار تومان کرد تا کارم را راه بیندازد و من در خانه بنشینم تا ظرف دو هفته مشکل حل شود. من هم گفتم این بابا که عوض راهنمایی از من رشوه می خواهد متخلف محسوب می شود و لابد اگر از این بابا شکایت کنم عدالت اجرا می شود . پس رفتم به جایی که گفتند برای شکایت از پرسنل باید به آنجا رفت یعنی حراست . مسئول حراست به نام ابراهیمی یک ضبط دیجیتال داد تا با ضبط کردن صدای آن بابا مدرک بیاورم . خداحافظی کردم و گفتم من اصلا از کسی شکایت ندارم ، هیچ کسی هم از من رشوه نخواست . آمدم پرسان پرسان تا بالاخره سر از شعبه ای در آوردم . شکایت کردم و . . . همان اول کار گفتند باید پول رهن مستاجر را به حساب دادگستری بریزی و دویست هزار هم برای اثبات راستگوییت ! یعنی تنها اهرم فشار مرا علیه آن بابا از چنگم در آوردند و دویست هم روی آن .خلاصه کنم . ظرف دو سه هفته یک حکم تخلیه دست من دادند که هفت ماه تمام دنبال اجرایش دویدم . مامور اجرای احکام بدون پول کاری نمی کرد و هر بار می آمد دعوا راه می انداخت و صورتجلسه می کرد و می رفت . راننده او هم که تاکسی داشت و از سازمان تاکسیرانی حقوق می گرفت هر بار به اسم آژانس از من پول کرایه آوردن مامور بی خاصیت اجرا را می گرفت و آنقدر پررو بود که یکبار خواست کرایه مسیر بعدی مامور اجرای احکام را هم بدهم که بهش حالی کردم عوضی گرفته . از آن پس هر بار می رفتم دادگاه برای تظلم می دیدم زن آن بابا که بدهکارم بود با هفت قلم آرایش و لباسها و سر و وضعی که تو این مملکت پوشش خلاف محسوب می شود از درشعبه دادگاه بیرون می آید و مدیر و کارمندان آن شاد و شنگولند . نتیجه شکایت بردن من به دادگاه این بود که آن خانم . . . را به کارکنان شعبه رسانده بودم و خانه هنوز در اشغال او بود وشده بود مرکز . . . و هر روز هم به آن خسارتی وارد می شد و من مثلا امانتدار بودم . بعد از هفت ماه پرونده ام در اجرای احکام گم شد . آنجا بود که دیدم دیوانه بازی راه حل آخر است . پس تو شعبه اجرای احکام نشستم ، تو تلفن به فردی که پشت خط بود وصیت کردم وگفتم که قصد دارم امروز شعبه را آتش بزنم و اگر اتفاقی برای من افتاد روزنامه ها را پر کنید و نام مقصر اصلی را هم پشت تلفن گفتم ، سیاه بازی نبود ، تصمیم جدی داشتم . همه وسایل مورد نیاز را هم از بازرسی بدنی رد کرده بودم . ساعت سه بعد از ظهرکه ارباب رجوع رفتند رئیس شعبه با دو مامور آمد و قول مردانه داد که هم پرونده ام را پیدا کند و هم خانه را بدهد تخلیه کنند . از او دستخط و امضا گرفتم وتا سه روز بعد خانه تخلیه شد اما با هشتصد هزار تومان خرابی و خسارت که صورتجلسه شد به اضافه طلبهای قبلی . مقداری از طلبهایم را از پول رهن آن بابا البته پس از دو سال دوندگی تو دادگاه توانستم پس بگیرم ، دویست هزار تومان اثبات راستگوییم را هنوز نتوانسته ام و از خیر پیدا کردن و جلب آن بابا برای بقیه طلبم گذشته ام و خانه راهم با خرج خودم تعمیر کردم و فهمیدم که دادگاه یعنی این . از آن زمان به بعد تصمیم گرفته ام اگرروزی کارم به دادگاه افتاد هم رشوه بدهم و هم با انواع و اقسام پدرسوخته بازی حقم را بگیرم اما هیچکس پیدا نمی شود پول مرا بخورد . بابا یکی پول مرا بخورد .