عده ای تروریست را لابد خبر دارید که از پاکستان آمده اند به خاک ما و دو پاسگاه مرزبانی را خلع سلاح کرده اند و در جاده مسافران را گروگان گرفته اند وخوش و خرم و سوت زنان برگشته اند به پاکستان و در پاکستان - البته به گفته رسانه ملی به نقل از منابع دولت ایران - از سوی پلیس آنجا دستگیر شده اند. دو سه نکته باریکتر از مو اینجا به ذهنم می رسد :
1 آیا نیروی انتظامی ما که وظیفه مرزبانی را بر عهده دارد فقط شیر میدان ولی عصر و خیابان جردن است که با موی بلند و آستین کوتاه مبارزه کند و درهنگام اتفاقاتی مانند مورد اخیر دو تا پاسگاهش خلع سلاح شود ؟
2 اینطور که این اتفاق عجیب و ناراحت کننده نشان داد ظاهرا خدای تعالی شخصا این مملکت را حفظ می کند و من به عنوان یک ایرانی از خدا بخاطر این لطفش تشکر می کنم چون معلوم شد که می شود به خاک ایران آمد و راحت دو تا پاسگاه را خلع سلاح کرد و از سوی دیگر معلوم شد که تو این کشور جز موی بلند و آستین کوتاه و یقه روزنامه نگاران حقیقت نویس فلک زده چیزهای دیگر رها و کارهای دیگرمباح است .
3 آقای حسین شریعتمداری - که در 27 مرداد تو تلویزیون در باره همه چیز حکم صادر می کرد وبا تکراراین جمله : (ماروزنامه نگاریم) طوری سخن می گفت که بیننده او را با روسای سه قوه و وزرای کابینه اشتباه می گرفت – چرا لطف نمی کند و به نیابت از قاطبه ملت ایران - اعم از گذشته و آینده – با تذکری ، سرمقاله ای ، گفت و شنودی ، چیزی نیروی انتظامی را متوجه وظیفه پاسداری از مرزهای کشور نمی کند ؟ یک روزنامه نگار که فقط نباید به فکر افشای دزدان بیت المال و جاسوسان و مچ گیری ازروزنامه نگاران بینوا باشد .
۲۴ - یکی گفت : چه شعرهای مسخره ای تو وبلاگت می نویسی . اصلا شعر نیست . راست هم گفت . ازش تشکر کردم و این شعر( معر ) را نوشتم . این البته بخش کوچکی است از شعری بلند که برای اینجا خلاصه اش را انداختم :
چرند است ؟ / می دانم به چی فکر می کنی / خل شده ام ؟ / خب شده ام / چرندیات را به جای شعر به خورد ملت می دهم ؟ / تو را به خدا همین را بگو / حرف رکیک نزن پشت سرم / خب من هم شعر می گویم / مگر بقیه شعرا چه می گویند ؟ / توجیه نمی کنم / اولش نوشتم که این شعر نیست / حرف دل است / تو شعر نخوانش / مسخره است ؟ / شعر من ؟ / شاید باشد / یا نباشد / اصلا مسخره بودن چقدر مهم است ؟ / چقدر ما سعی می کنیم که مسخره نباشیم ؟ / وقتی همه چیز مسخره است / شعر من هم مسخره باشد / به کجا بر می خورد ؟ / نه خدایی ! / همه چیز مسخره نیست ؟ / هست خب / برو تو اجتماع و نگاه کن / خودت ببین / نان بربری هی کوچک می شود / قیمتش زیاد / دیه ، دیه / دیه را گران کردند / حق بیمه شخص ثالث اضافه شد / امروز بستنی کیم را صد تومان گرانتر خریدم / کو گرانی ؟ (احمدینژاد گفت) / هنوز بنزین سهمیه بندی نشده / کارتی و هوشمند نشده / باک فورد تانوس مدل 1976 من را شبانه خالی کردند / مسخره نیست ؟ / هست خب / نه فقط شعر من / انصافت کجاست آقای دزد ؟ / بنزین را بردی / در باک را چرا شکستی ؟ / می دانی حق بیمه این ماشین فرسوده چند است ؟ / اسم شرکت بیمه می آید تنم می لرزد / از دزد هم می ترسم / به این اراجیف من شعر نگویید / چون فقط وزن ندارد / اما حرصم می گیرد که می گویند مسخره است / اگر هست ، کل دنیا مسخره است / اگر شعر من مسخره است / تابعی از متغیرهای مسخره است / معادله دو مجهولی و این حرفها / خوانده اید که ؟ / ریاضی نخوانده اید ؟ / هر که ریاضی نخوانده من باهاش مشکل دارم / ملت ما / اگر ریاضی می دانست / کارش درست تر بود / موتوری که تو پیاده رو به آرنج من می کوبد / اگر ریاضی می دانست به من نمی زد / گور پدرش / پیاده رو مال او / دستم درد می کند / شرکت بیمه اگرریاضی می دانست / حق بیمه را اضافه نمی کرد / آن یکی هم / که از جامعه خبر ندارد / دیه انسان را از 35 نمی کرد 50 / چه می دانم 55 / آن هم انسانی که کار مفیدش بیست دقیقه است / و مطالعه اش دو دقیقه / حرف رکیک هم می زند / و از صبح تا شب هزار دروغ می گوید / وقتی هم مدیر می شود گند هایی می زند که نگو / این انسان دو پا / نمی دانم چه چیزش 50 میلیون می ارزد / چشمهای درشت را گاو هم دارد / ابروی پر پشت را اورانگوتان / اصلا غزال از انسان خوشگلتر نیست ؟ / چرا شکارش فقط دو سه میلیون جریمه دارد ؟ / انسان چه ؟ / مولد آلودگی / زیر تهران دریای فاضلاب است / محصول چاههای توالت انسان دو پای 50 میلیونی / حیف 50 میلیون / هه هه / شعر من مسخره است ؟ / خب باشد / این مسخره کجا / دنیای تمام مسخره رینگ اسپرت کجا / قانع شدی ؟ / مرسی .
( بستنی ها )
هم میهن را بستند
ایلنا را بستند
کافه تیتر را بستند
شرق را هم دیروز بستند
چقدر از بستن خوششان می آید اینها
دهانت را هم می بندند
چی فکر کردی ؟
از جلو نظام
نه
از جلو کیهان
اگر هزار تا روزنامه هم منتشر شود
باید
همه کیهان باشند
باید
همه . . . باشند
( وسط مرداد ۸۶ )
22 - امروز وقتی شنیدم که روزنامه شرق را هم بستند نخستین جمله ای که به ذهنم رسید این جمله از یک ترانه بود : وایسا دنیا من می خوام پیاده شم . نمی دانم چه ربطی داشت اما جالب است که جلوی چشم میلیونها آدم دارند روزنامه ها را پیاده می کنند . روزنامه نگاران را پیاده می کنند . کار خودشان را می کنند . جلوی چشم دنیا با رکن چهارم دمکراسی آن می کنند که با کسی نمی کنند . من دو پیشنهاد خوب دارم برای آنهایی که خود را به زحمت تعطیل کردن روزنامه ها می اندازند : 1 – آقا چرا از طبیعت خدادادی کشور استفاده بهینه نمی کنید ؟ ما دریاچه نمک داریم . چرا روزنامه نگاران و روزنامه ها را ( غیر از کیهان ) تو دریاچه نمک قم نمی اندازید ؟ زندگی مان خیلی بی نمک شده . اصلا تو قرن 21 و با وجود این همه پیشرفتهایی که ما کرده ایم یکی از بی نمک ترین کارها بستن رسانه هاست . از کویر لوت غافل نشوید . ما را می توانید تو دریاچه ارومیه هم بیندازید بسیار جای نازنینی است . جان می دهد برای ازاله نجاستی به نام مطبوعات . قله دماوند هم یکی از گزینه های مطلوب است . کدام روزنامه نگاری است که از ارتفاع حدود شش هزار متری به پایین پرتش کنند و سلولهای بنیادینش هفت جدش را یاد نکند ؟ آقا اینقدر پوست کلفتش را دیگر نداریم . دماوند را امتحان کنید که جنسش اصل است . 2 – گیریم که شرق یا هر روزنامه ای خطا کرد و مجازاتش بستن بود . آقا هزاران خطا رادیو و تلویزیون کرده اند . لطفا آن را هم تعطیل کنید . کوله پشتی که دو کلمه حرف حساب جلوی چشم مردم زد از نظر شما خطا نکرد ؟ پس چرا نبستید ؟ این مصیبتهایی که دستگاههای دولتی در دوره های مختلف به سر مردم آورده اند مثل گرانی و ترافیک و غیره پس لطفا همه را تعطیل کنید . آقا یک تعطیل عمومی بدهید . بیست و چند وزارتخانه و چندین بنیاد و انواع و اقسام نیرو هیچ یک خطا ندارد ؟ ببندید و این همه بودجه و پول نفت را هدر ندهید .
۲۱ - من بشدت از پیراهن سیاه بدم می آید وتا به حال در تمام عمرم پیراهن سیاه نپوشیده ام جز دو بار آنهم به اصرار دو تن از عزیزانم اما نمی دانم چرا هر سال مناسبت روز مسخره خبرنگار که می رسد هوس می کنم این سنت دائمی شخصی را بشکنم و پیراهن سیاه بپوشم . آخرمگر ما در کشورمان خبرنگارهم داریم ؟ خبرنگاری که اجازه ندارد (خبر) به معنای واقعی خبر را بنویسد کجایش به خبرنگار می خورد ؟ اینکه اجازه ندارد گزارش واقعی اتفاقات را بنویسد ؟ ما روزنامه نگاری را در 17 مرداد تجلیل می کنیم که نمی تواند انتقاد کند و اگر بکند با امنیت شغلی و زندگی خود بازی کرده است . روز خبرنگاری را گرامی می داریم که قرار است ابزار بازیهای حزبی و سیاسی باشد نه خبرنگار به معنای منتشر کننده درد و خواسته مردم و نه اصلاح کننده جامعه و اگر خبرنگاری بخواهد مستقل باشد و ابزار حزبی نباشد همیشه باید در حاشیه یا تحت فشار و از حقوق طبیعی خود محروم باشد . آرشیو یادگاری های روز خبرنگار من پر است از کارت تبریک مدیرانی که بیشتر از همه از نوشتن من بدشان می آمده و برای تهیه اخبار و گزارشهایم بیشتر از هر کسی مانع درست کرده اند . و ما امروز با خیل روزنامه نگاران کارکشته سرخورده ای روبروییم که میان ادای وظیفه - مسئولیت اجتماعی - و حفظ خود سرگردانند . در آستانه روز مسخره خبرنگار - که روز ادا در آوردن مدیران برای تجلیل از خبرنگاران است – خبرنگاران خبره و تیز و سالم و بی غل و غشی را سراغ دارم که کنار کشیده اند و به آموختن زبان و گلدوزی و نقاشی و کارهای غیر روزنامه نگاری روی آورده اند و از اینکه عمری را پای مسئولیت اجتماعی گذاشته اند و لذتهای دنیا را به خود حرام کرده اند پشیمانند . راستی می دانید من 15 سال است که سینما نرفته ام و الآن اگر بخواهم بروم نمی دانم چطور باید ؟ و هر بار که سینما یا تاتر پیش آمده کارم را برآن ترجیح داده ام ؟ بگذریم . من به مناسبت روز خبرنگار و بی خیال مسئولیت اجتماعی شدن عده زیادی از روزنامه نگارانی که سر به تنشان می ارزد یکی از شعرهایم را که در شرایط بد روحی و حالت نا امیدی بخاطر دوری از نوشتن در بهمن سال پیش خطاب به خودم نوشته ام تقدیم می کنم . یکی ازهمان شعرهایی که بیشتر معر است اما حرف دلم را می زند :
( زندگی را بچسب )
نمی گذارند بنویسی ؟
نمی خواهند فکر کنی ؟
ولش کن
خیال کن روزنامه نگارنیستی
برو خوشی کن بیچاره
حساب بانکیت را پر کن
اصلا توگرل فرند داری ؟
خانه مجردی چطور ؟
خاک بر سرت
وقت تفریح چه می کنی ؟
کار ؟
خاک بر سرت
تو داری برای مردم می نویسی
خودت را پودر می کنی
مردم کیف می کنند
مدیران هم ،
همه مشغولند
جن و انس و جماد و نبات و زمین و زمان
عشق و حال می کنند
حساب بانکی پر می کنند
تو حتی وقت سینما رفتن نداری
بدبخت !
زندگی تلف کردنی نیست الاغ !
وقت می گذرد
اگر ادای وظیفه،
بس است
وقتی نمی گذارند ، وقتی راه نوشتن سد است
پس بس است
کوتاه بیا
و به خودت برس بدبخت !
به میوه هایی که هنوز نخوردی فکر کن
این لیمو
آخ خ خ که چه ترش است
آن انار
اوف ف ف که چه شیرین است
آخ که چه خوردنی است این زندگی
اوف ف ف ، آخ خ خ
تف به این زندگی
ببین !
همه دولپی می خورند
مردم هم می خورند
و مخالفان نوشتن ، بیشتر
از من می شنوی نوشتن را ترک کن
تا می توانی خوشی کن
بگذار آنها هم مشغول باشند
اصلا به تو چه
روزنامه را هم کنار بگذار
وحالا
مسئولیت اجتماعی تو این است :
تند تند مثانه ات را پر کن
و خالی کن به این زمانه . . .
(وسط بهمن 85)
۲۰ - حالا که بازار حوادث فجیع در وبلاگها داغ است بهتر است من از قافله عقب نمانم و تو این موضوع خودی نشان بدهم . پس چند داستان را خلاصه بیان می کنم : اول - دختری به نام راضیه بخاطر تجاوز پدرش به او ، اعتیاد والدینش و کتکهای پدر بی پدرش در ۱۵ سالگی از خانه فرار کرد . آوارگی او را به خانه پسری کشاند . شرط ماندنش در خانه پسر فروش مواد مخدر بود . همان روز های اول تو پارک دستگیر شد و پس از باز جویی و مسخره بازیهای دیگر به خانواده سپرده شد . وضع خانواده هم معلوم بود . بنابراین دوباره فرار کرد و بعد از مدتها آوارگی تو پارک - که هیچ وقت به دلیل آن دستگیر نشد - ناچار شد دوباره با پسر مواد فروش همکاری کند و دوباره دستگیری و غیره . از بیان این داستانها هدفی دارم که امیدوارم بگیرید . دختر الآن ۲۰ ساله است و گرفتار . و پسر مواد عمده فروش . . . دوم - دختر ۴ ساله ای را وقتی به بیمارستان آوردند مرده بود و بهیار تشخیص داد بهش تجاوز شده و متهم پدرش بود . مردک فرار کرد و بهیار شماره ماشینش را برداشت و به پلیس داد . پس از هفته ها ادعا شده پیدایش نکرده اند و ما هم در تلاشیم برای باور کردن و امروز فهمیدم - طبق آخرین خبر - پرونده اش هم بسته شد و دلم برای آن دختر بچه مظلوم سوخت . سوم - حدود ۱۰ سال پیش دانشجو بودم . چون دوشغله بودم تنها آخر شب و صبح زود درس می خواندم و بخاطر ادا و اطوارهایم در هنگام درس خواندن ناچار بودم تو پارک درس بخوانم . پاتوقم لاله بود و طالقانی تو جهان کودک . در مدتی که این برنامه ام بود بارها از سوی ماموران با لباس و لباس شخصی پلیس بازجویی شدم بدلیل اینکه وقتی از درس خواندن خسته می شدم با برخی افرادی که دور و برم بودند گپ می زدم و لابد چون آخر شب و صبح زود آنجا بودم مشکوک تر بودم . نه اینکه خلافکاران روز روشن جلوی هزاران چشم خلاف نمی کنند . دلیل ماموران این بود که آنها مواد فروشند و نکند تو از آنها خرید کرده ای . و من وقتی می گفتم اگر مواد فروشند چرا جمعشان نمی کنید می گفتند ربطی به تو نداره درستو بخون . دویست بار هم گزارش این موضوع را مفصل یا به شکل ستون طنز به روزنامه هایی دادم که برایشان کار می کردم اما جرات نمی کردند چاپ کنند یا تظاهر می کردند که جرات نمی کنند . نتیجه : پدر متجاوز دختر چهارساله راست راست می گردد و می گویند نمی توانند پیدایش کنند و پرونده جنایت هم بسته شده . پسر مواد عمده فروش حالش را می کند و راضیه فلک زده به جرم مواد فروشی گرفتار است . مواد فروشان پارک و خیابان آزادند و من و توی از همه جا بی خبر متهمیم .حالا هی با موهای بلند و آستین کوتاه تان برای مردم تشویش اذهان عمومی درست کنید .
۱۹ - در کشوری زندگی می کنیم که سنگ روی سنگ بند نیست . از این ساده تر که رئیس جمهورش دستوری می دهد که به هیچ می گیرند ، مردمش از اوضاع جاری ناراحتند اما تغییری دیده نمی شود ، نویسندگان و متفکران و نخبگان غیر وابسته اش دلخورند اما فایده ای ندارد ؟ مهم نیست رئیس جمهور کیست و از کدام گروه ، مهم این است که کسی به کسی نیست و هرکی هرکی است .دوره رئیس جمهور قبلی هم هرکی هرکی بود و قبل آن هم . بهانه این مطلب خریدی است که دیروز کردم . هر کالایی را با قیمت ۴۰ ،۵۰ و بلکه ۸۰ ، ۹۰ درصد گرانتر خریدم . دولت می گوید سهمیه بندی بنزین روی قیمتها تاثیر ندارد . بعد احمدینژاد دستور می دهد که قیمتها به سال ۸۵ برگردد . پس معلوم است که قیمتها اضافه شده . و باز هم به بهانه های مختلف اضافه خواهد شد و ما ملت کما کان بی پناه خواهیم ماند و باز هم کسی حریف این اوضاع نمی شود و باز هم رئیس جمهور این کشور تظاهر می کند که دارد دستور کاهش قیمتها را می دهد و باز هم اجرا نمی شود و اصلا چه کسی اجرا کند ؟ همان که خودش گران می کند ؟ آیا سنگ روی سنگ بند است ؟ مردم چه کنند وقتی ناچارند مثلا کره صبحانه را - که تا دیروز ۳۰۰ تومان می خریدند امروز - ۵۰۰ تومان بخرند و بشنوند که سهمیه بندی بنزین باعث آن شده ؟ آیا همه مردم به بیت المال دسترسی دارند که کمی درآمدشان را با دزدی از آن جبران کنند ؟ آیا همه به رانت دسترسی دارند ؟ آیا همه کاسبند که اگر کسی گوششان را برید گوش یکی دیگر را ببرند ؟ آخر من گوش روزنامه ایران را چطور ببرم وقتی عرضه بریدن گوش پشه را هم ندارم ؟ چرا من تو این خاک به دنیا آمدم که هیچ چیزش حساب و کتاب ندارد ؟ چرا من در کره مریخ به دنیا نیامدم که الآن یک ایل دانشمند دنبال حیاتم باشند ؟ یا چرا ماهی نشدم که به آنچه روی زمین و مافیها است بگویم گور پدرت ؟ چرا مرغ نشدم که از آن بالا روی سر این زمینی های عوضی کثافت بریزم و سرخوش بال بزنم تا نارمک و ببینم آیا کره پاستوریزه تو محله احمدینژاد اینها ارزانتر است ؟ آیا همه می توانند بروند از محله رئیس جمهور اینها خرید کنند ؟ بنزینش را از کجا بیاورند ؟ به همین مناسبت یکی از شعر هایم را برایتان می نویسم . همان شعر های معر وار اعصاب خرد کن را:
( اصل مطلب)
می گویند خواب زن چپ است
پس چرا بعد از هر انتخابات
وضع ما خرابتر می شود ؟
این که ربطی به خواب زن ندارد
خب نداشته باشد عزیزم
( آخر اردیبهشت ۸۶ )
۱۸ - مصاحبه فرزاد حسنی با رادان سردار را دیدم . شب اول و دوم . تقریبا از ابتدا تا انتها . همان سرداری که گفته بود خبرنگاران آروغ می زنند . و گفته بود موی بلند و آستین کوتاه تشویش اذهان عمومی ایجاد می کند . موی بلند ، ناخن سیاه . واه و واه و واه . حسنی نگو . . . نکته ای که به آن توجه کردم چیز دیگری است . نوع مصاحبه حسنی با رادان که در شب اول به نظر می رسید آزاد تر اجرا شد و در شب دوم 180 درجه تغییر کرده بود . در شب اول حسنی در جایگاه مصاحبه کننده مسلط و تاثیر گذار ظاهر شد . مصاحبه از لحاظ تکنیکهای آن تقریبا غنی بود.واضح و مشخص بود که حسنی ، رادان را به دنبال خود می کشد و رادان ناچار است ضربه های حسنی را دفع کند.حتی حسنی فرمانده انتظامی تهران را در جاهایی وادار کرده بودکه نا خودآگاه در شوخی های پر معنا و گزنده اش مشارکت کند.آنجا را دیدید که رادان در حالی که بالا تنه اش را تکان تکان می داد گفت:( ای مجری عاقل !) آفرین بر چنین مصاحبه کننده ای .در جایگاه مدرس تکنیکهای مصاحبه معتقدم نمره حسنی در آن مصاحبه 20 بود اما ای کاش فضای رسانه ها آزاد بود تا روزانه دهها مصاحبه و گزارش قوی ، خواندنی و پر محتوا در آنها می دیدیم . و اثبات می کردیم که با رسانه می توان این کشور را اصلاح و مدیران را وادار کرد جلوی چشم مردم پاسخگوی اعمال شان باشند و اگر اشتباه دارند جبران کنند اما دریغ که زمینه اصلاح کشور به دلیل نداشتن فضای آزاد برای گفتن و نوشتن حرف حق خصوصا برای خبرنگاران و روزنامه نگاران فراهم نیست . به همین دلیل حسنی را شب دوم وادار کردند ملاحظه کند . و باز به همین دلیل یکی از اشعارم را برایتان می نویسم . همان اشعاری که معتقدم از نظر تکنیکی بیشتر معر است تا شعر اما حرف دلم را که می زند :
(خروچ چ چ چ )
مثل سوسک له می شویم
زیر ضربه های دمپایی از ما بهتران
که چرا می نویسیم
که چرا می پرسیم
می شنوید ؟
صدای چرق چرق له شدن روزنامه نگاران را
( وسط خرداد 86 )