تبليغاتX
خرچنگ قورباغه

يكي از بزرگترين رنجهاي بشر مي دانيد چيست ؟ نمي دانم چه حدسي زديد . من معتقدم دانستن رنجي است كه روي آن رنج ديگري نيامده است . آيا راهي هست كه انسان از رنج خود بكاهد ؟ مدت زيادي است كه يك بيت شعر ذهنم را پر كرده و تا از خود بيخود مي شوم مي بينم دارم آن را به شكل آواز در دستگاه همايون مي خوانم :

بيچاره آن کسی كه گرفتار عقل شد / 

خوشبخت  آن كه كره خر آمد الاغ رفت

 یاهاهاهاها . . . هاهاهاهاها . . . د هه هه هه هی . . .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

مقداري سوژه وحرفهاي پراكنده تو ذهنم مي چرخد كه هر چه سعي مي كنم به آن توجه نكنم نمي شود پس بايد بنويسم تا از مزاحمت اين سوژه ها رها شوم .اگر شما هم جاي من بوديد و در يك هفته ، هم با نمايشگاه مطبوعات برخورد مي كرديد ، هم مي ديديد قرار است با روش بزغاليزاسيون به سوي حل مشكلات كشور پيش برويم ذهنتان مشغول مي شد و تا آن را نمي نوشتيد راحت نمي شديد . پس لطفا اين هفته حرفهاي پراكنده مرا بخوانيد :

1- رفتم نمايشگاه مطبوعات . خيلي جالب است . مي دانيد چرا مي گويند ما ايرانيها خيلي هنرمنديم ؟ از جمله هنرهاي ما اين است كه مطبوعات نداريم اما نمايشگاهش را داريم . گشتي تو نمايشگاه زدم . حدود دو ساعت . تنها بهره و لذتي كه بردم ديدن تعدادي از دوستانم بود كه بدليل محروميت ودوريم از كار خبري مدتها بود نديده بودمشان .

2 – درست وسط معركه نمايشگاه خنك مطبوعات، دکتر محمود احمدينژاد يكي ديگر از كشفيات بي بديلش را رو كرد . او كشف كرد كه عده اي بزغاله هم تو اين كشور هستند كه ژست روشنفكري مي گيرند . من وقتي از اين موضوع با خبر شدم با خودم گفتم عجيب است كه همه كشورهاي پيشرفته با تكيه بربزغاله هايشان به پيشرفت رسيده اند و ما برعكس آنها تلاش داريم بزغاله ها را بكوبيم وبا تكيه بر گوسفندان مان پيشرفت كنيم (منظورم رويانا است فكر بد نكنيد). البت خدا را شاكرم كه با اين اتفاق فصل جديدي در تاريخ اين كشور ايجاد كرده كه روابط ميان اقشارمردم ومسئول مردم را به روابط ميان گله و چوپان تبديل مي كند و تنها اشكال اين روابط ، بزغالگي يك دسته از مردم است وگرنه گوسفنديت ظاهرا هيچ اشكالي ندارد و در طول تاريخ هم انسانها هر قدرگوسفندتر بوده اند عزيزتر و گوگولي مگولي تر بوده اند .

3 - بر اساس كشف جديد عزيز دلمان (احمدينژاد) در عالم سياست من چند واژه جديد  سياسي را به واژه هاي مرسوم پيشين اضافه مي كنم . چه بسا دولت كه در باره همه چيز توصيه و دستور صادر مي كند ومثلا دو سه سالي است كه دوغ را به جاي نوشابه توصيه كرده ، از اين واژه هاي جديد من خوشش بيايد و دستور دهد به جاي همه واژه هاي مهجور و نامانوس سياسي استفاده شود . حالا واژه هاي جديد بزغالانه : بزغاليزم(مكتب روشنفکری بدون توجه به اصول گرايي) ، آنتي بزغاليزاسيون(نهضت ضد افزايش گرايش به روشنفکری با تكيه برگوسفندیزاسیون مزمن) ،بزغالانس(آمبولانس مخصوص حمل روشنفکران کتک خورده )، ميني بزغاله (جوجه روشنفكر شعار پرست) ، بزغالگرا(سمپاتي كه تازه در راه بزغاليزم پا گذاشته) ، بزبزقندي(بزغاله يا روشنفكري كه حرفهاي شيرين مي زند و قابليت اين را دارد كه با او كنار آمد و در ميان گروههاي روشنفكر رخنه كرد) ، راديكال بزغال (روشنفكرتندرو) ، انديويديوبزغاليست(روشنفكرخرده بورژوا) ، بزغال پلورال (روشنفكرتكثرگرا) ، بزغال رفرميست (روشنفكراصلاح طلب ) ، فوندامنتال بزغال (روشنفكراصولگرا) ، دموكرابزغال يا بزغاليبرال (روشنفكر آزاديخواه) و بالاخره استيت بزغال (روشنفكردولتي . اين نوع بزغاله پول می گیرد و اعمال دولتها را هرچه باشد چه غلط ، چه درست با توجيهات من درآوردي به ايده ، نظريه و تئوري تبديل مي كند كه ثابت کند كار دولتها درست و منطبق با نظريه هاي علمي است و اگر كسي انتقاد كرد تقصير خودش است) .در پايان متذكر مي شوم كه اينجانب واژه هاي زيادي هم دارم كه از ريشه گوسفند مشتق مي شود اما ببخشيد چون دنبال دشمن تراشي نيستم اينجا نمي نويسم و در عين حال مي توانم تلفني واژه پراكني كنم .  

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

حاضريد كمي با هم غصه بخوريم ؟ امروز گزارش مفصل قتل پزشك جواني به نام زهرا را در روزنامه اعتماد ملي خواندم . ماموران پليس - مثلا – اخلاقي همدان (که معلوم نیست پلیس امنیت اخلاقی چه صیغه ایست و خودش چقدر اخلاق دارد که می خواهد امنیتش را ایجاد کند) اين دختر را با پسري در پارك دستگير كرده اند و مدعي شده اند آن پسر اراذل بوده واین دختر نباید با او دوست می شده خانم پزشك - زهرا - را برده اند بازداشتگاه و . . . چند روز بعد اطلاع داده اند كه با پارچه اي خود را حلق آويز كرده است .  ياد اتفاقي افتادم كه در سال 73 يا 74 در اين كشور افتاد و صدايش را هم در نياوردند : رئيس اداره مبارزه با منكرات خوزستان در آن سال  آخوندی بود . تعدادي از كارمندانش ماموريت داشتند تكه هاي ناب را به جرم بد حجابي براي او بياورند . در اداره دخمه اي هم داشت كه صداي بني بشري از ان بيرون نمي رفت . بار آخر به كاهدان زده بودند . همسر يك سرهنگ ارتشي را به اتهام بدحجابي دستگير كرده و برايش آورده بودند . رئيس منكرات او را برده بود به دخمه و بعد از تجاوز، هنگام غروب آزادش كرده بود . خانواده خانم كه نگرانش بودند با اصرار ماجراي غيبت او را پرسيده بودند و او هم برملا كرده بود چه به سرش آمده . شوهر آن خانم يعني سرهنگ ارتش  شكايت كرده بود . القصه آنقدر مقامات استان او را سردوانده بودند و وجود آخوندي با آن مشخصات را در دايره منكرات منكر شده بودند كه جناب سرهنگ بلند شده بود و آمده بود تهران . يك پيت بنزين تهيه كرده بود وبا لباس سرهنگي رفته بود صاف جلوي در بيت . چه مي دانم كدام بيت . يكي از بيوت . شايد هم مي دانم و بخاطر رعايت قانون گلپريجون نمي خواهم بيان كنم . سرهنگ ، آنجا بنزين را روي سرش ريخته و فرياد زده بود :                    من سرهنگ اين مملكت هستم . زن مرا رئيس دايره  منكرات  خوزستان  با اتهام  بدحجابي                   برده و (. . .) ،           اگر به داد من نرسيد خودم را مي سوزانم و ماجرا را هم نوشته و جای امنی گذاشته ام که منتشر شود . عده اي از بيت بيرون آمده اند و او را محض جلوگیری از آبروریزی نه چیز دیگر برده اند داخل . يك گروه سه چهار نفره مامور پيگيري شده اند وهمراه او به استان رفته اند و تحقيق بسيار كرده اند و خانم آن سرهنگ را برده اند منكرات كه بگو كجا تو را برد و (. . . ) و او هم سانت به سانت همه جا را نشان داده و بالاخره اعتراف مجرم و غيره . آن آخوند كه اعدام شد و رفت و بعد از آن هم تا مدتي فتيله اين اداها و منكرات بازيها را كشيدند پايين . حالا سوالات من :

1 - اگر چيزي به نام مبارزه با منكرات نباشد آيا ماموران مي توانند به بهانه آن هر زن و دختري را كه چشم شان گرفت بازداشت كنند واين جنايتها را بيافرينند ؟

2- در ماجراي آن خانم دكتر همداني آيا يك دختر درس خوانده پزشك نمي فهمد با چه كسي دوست شود و پليس مي فهمد ؟  حتي اگر پليس سالم و امامزاده اي هم داشته باشيم آيا مي توان حق امور خصوصي مردم مثل دوست شدن و تو پارك راه رفتن و نرفتن را به دست آن داد ؟ يعني ملت حق انتخاب دوست را هم از دست داده و پليس و دولت بايد اين كار را بكند ؟

 3 – چرا در قوانين اين منطقه جغرافيايي كه ما هستيم - اصرار دارم اسمش را نبرم چون شرم دارم – دايره جرائم آنقدر وسيع است كه تكان بخوري گناهكار و متهم و مجرم تلقي مي شوي و مرز برائت آنقدر تنگ است كه بيست نفر هم در آن جا نمي شود ؟

البت سوالات من زياد است اما بخاطر رعايت قانون گلپريجون ناچارم خودم سانسورش كنم و ادامه ندهم پس تا همين جا را هم اگر كسي بتواند جواب دهد هنر كرده .

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

من گاهي داستانك هم مي نويسم . اينطوري :

همیشه از ادبی که تو کلامش داشت قند تو دلم آب می شد . خيلي با ايمان بود . با خدا و اهل نماز و روزه و راستگو و درستكار . مثل همه پسرهاي دانشكده من هم عاشقش شده بودم . مرا از ميان آن همه پسر انتخاب كرد . مي گفت با ايمان تر از همه اي . وقتي رفتم خواستگاريش شرط گذاشت كه ريشم را هرگز نتراشم . قبول كردم . تو بله برون مهريه را 1357 سكه و سالي يك سفر حج تعيين كرد . نه نگفتم . خانه خوب خواست . گفتم دارم . خواست مراسم عروسي را ساده تو مسجد بگيريم . با خانواده ام حرف زدم و به زور قانع شان كردم . پاي سفره عقد خواست يك سوره قرآن را با قرائت بخوانم . با هر مصيبتي بود خواندم . گروههاي تواشيح و قاريان ممتاز قرآن به خواست او مراسم ما را شور دادند . شب زفاف را خواست پس از زيارت برگزار كنيم . مشهد هم بردمش و برگرداندم . روز اول زندگي مان با هم تو خانه بوديم . نماز ظهر و عصر را به خواست او تو مسجد به جماعت خواندم . نوافل و دعا و تعقيباتش كه تمام شد ساعت سه بعد از ظهر بود . ساعت پنج ناهار خورديم . وقت نماز مغرب و عشا شد . آن را هم با جماعت مسجد خوانديم . با تعقيبات و قرآن و زيارت عاشورا . ساعت نه شب بر گشتيم خانه . یک هفته مرخصي دامادي از اداره گرفته بودم . وقتي شام مي پخت يك ساعت درباره حقانيت علي و اولادش صحبت كرد و اشك ريخت . قبل از خواب باز زيارت عاشورا خواند و گريه كرد . موقع خواب دستش را گرفتم كه عقب كشيد . گفت : صبح زود بايد نماز بخونم . بذار بعد از نماز . خوابيدم و او تا نيمه هاي شب نافله خواند . صبح زود هم نماز را در مسجد با جماعت خوانديم . بعد از صبحانه رفت جلسه قرآن . من هم ناچار رفتم سركار . همكارانم تعجب كردند . عصر كه آمدم خانه رفته بود سفره ابوالفضل . شب گفت : فردا كلاس درس قرآن داريم . خانمها ميان اينجا . اگه مي توني زودتر برو سركار و عصر هم ديرتر بيا . از ادبي كه در كلامش داشت قند تو دلم آب شد . گفتم : حتما عزيز دلم . بعد دستش را گرفتم و با لگد محكمي از خانه ام بيرونش انداختم  و فرياد زدم : غلط كردم كه همچي شكري خوردم .

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

پنج شنبه صبح از زور بی تفریحی و بیکاری رادیو جوان گوش می کردم . موضوع برنامه رویا پردازی و خیالبافی بود . مردم زنگ می زدند و اس ام اس می فرستادند و شرح رویا پردازیها و خیالبافیهایشان را با رادیو در میان می گذاشتند از اول تا آخر برنامه را گوش کردم . تعداد زیادی تماس و پیام را گوینده ها خواندند . خیالبافیهای مردم عجب جذاب و پر معنا بود . تقریبا همه پیامها (جز دو سه پیام) وخیالبافیهای مخاطبان در باره پولدار شدن بود . همه در خیالبافیها و رویا پردازیهایشان یا داشتن کوه طلا را هدف گرفته بودند یا داشتن ثروتی به اندازه زیدان و رونالدو و دیوید بکهام . پول ، طلا ، ثروت و در آمدن از فقر و فلاکت آرزوی مخاطبان بود . محض رضای خدا یک نفر رویا و آرزوی پیروزی اسلام بر کفر را نداشت . یک نفر در خیال خود ذلیل مردگی آمریکا و جز جگر زدگی اسرائیل را در سر نداشت . یکی نگفت خیالپردازی من درباره شکست بوش در مقابل ایران است . یک نفر از خدا نخواست احمدینژاد را تا انقلاب مهدی یا حتی تا انقلاب بعدی نگه دارد . یک نفر از مردم و مخاطبان رادیو جوان خیال عزت و سربلندی ملت پرشور ، بانشاط ، مومن ، مبارز و بت شکن ایران را در سر نداشت . همه پول می خواستند ، پول ، پووووول . حالا چند سوال :

 1 - این که مردم فقط آرزوی پول و پله و ثروت و رفاه دارند نشانه چیست ؟ پاسخها : الف – مردم بی پولند و می خواهند مثل بچه آدم زندگی کنند و برایشان مهم نیست کی بر کی پیروز است  ب – مردم پول دارند و طمع پول بیشتر دارند  ج – کشور در حال پیشرفت است و به جهنم که مردم پول دارند یا ندارند  د – کشور پیشرفت می کند ، مردم بی پول می شوندو مدیران پولدار  ه - همه موارد

2 – فاصله رویاهای مردم با رویاهای مدیران این کشور چند سال نوری است ؟  پاسخها : الف – سال نوری دیگر چیست ؟  ب – مدیران این کشور دیگر چه موجودی است ؟  ج – مگر کشور مدیر هم دارد ؟  د – پس چی دارد ؟

3 – مگر قرار نبود من از خط گلپری جون خارج نشوم ؟  پاسخها : الف – یس یعنی بله  ب – ترک عادت موجب مرض است  ج –- یک نظر حلال است  د - کار از دست همه در رفته مگر گلپری جون کاری کند  ه – آش آنقدر شور شده که گلپری جون هم از خط خارج شده   و - آخیش ، داشتم خفه می شدم   ز - من هم مثل بعضی از مدیران این کشور درست بشو نیستم   ح - همه موارد

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

من تو حرفه روزنامه نگاری بارها کنفت شده ام . بیشتر آن هم بخاطر خصلتهای ویژه مردمی است که همیشه خیال می کنم برای بهتر شدن روزگارشان باید خودم را به آب و آتش بزنم . و چه خیال اشتباهی . آخرینش در 29 مهر بود . رفته بودم سازمان ترافیک برای گرفتن آرم ترافیک همکاران روزنامه ایران . دو تا صف جلویم دیدم که هر یک سی چهل نفر آدم داشت . به نوبت باید تو هر دو می ایستادم . متقاضیان هم مثل بچه آدم تو صف . نه اعتراضی نه صدایی اما همه عصبی و دلخور . بارها در طول چهار ماه گذشته تو این صف ایستاده ام تا آرم بگیرم . صورتهای خسته منتظران توی صف و روحیه خرابشان باعث شد این بار احساس کنم که لازم است کاری کنم . به موبایل رئیس زنگ زدم . به زمان آبادی گفتم : اگر چهار تا کارمند اضافه کنید ازدحام نمی شه ها . گفت الآن میام . آمد و مثل رئیس سازمان ملل نگاه کرد و رفت . ربع ساعتی ایستادم . اتفاقی نیفتاد . خودم دست بکار شدم . شروع کردم با موبایل از سالن و جمعیت عکس گرفتن . کارمندی معترض شد . رفتم از خودش هم عکس گرفتم . فریادش بلند شد : نگیر . با چه مجوزی عکس می گیری؟ منم صدا بلند کردم : تو با چه مجوزی مردمو تو صف نگه می داری ؟  داد زد : در نرو تا حراستو خبر کنم . گفتم : آخ جون ، فقط زود تر . دوید بیرون و ربع ساعتی هم او معطل کرد . وقتی آمد تنها بود . فریاد زدم : آقا ما کار داریم ها . بگو بیان بگیرن . ملت هم هاج و واج که این بابا خل است یا دیوانه . دریغ از یک نفر که با من همصدا شود . و حتی فکر کند . بالاخره حراستی آمد و روبرویم ایستاد : چرا عکس می گیری ؟ گفتم : این موبایلا رو طوری درست کردند که بشه عکس هم گرفت ، برای همین . اخم کرد . جز زد که چرا ، نگفتم . دقیقه ای بعد دو ما مور آمدند . یکی شان پرسید : چیکار می کنی ؟ گفتم هیچ . اصلا شما اینجا چه ماموریتی دارید ؟ از حراستی پرسید : جرم این آقا چیه ؟ حراستی مثل بچه ای که به مامانش شکایت می کند گفت : اجازه ؟ اینا بدون مجوز عکس می گرفتن . مامور پرسید : چرا بدون مجوز عکس می گرفتی ؟ گفتم : آخه این موبایلا دوربین داره . سیصد تومن پولشودادم که عکس بگیرم . پرسید : جواب سربالا می دی ؟ گفتم : نه، راست گفتم . در این حین رئیس آمد بیرون . رو کرد به کارمندانش و پرسید : چه خبره اینجا ؟ پاسخ شنید : آقا ! اینا عکس گرفتن . رئیس بلانسبت سازمان ملل پرسید : کی ؟ حراستی مرا نشان داد . رئیس خندید : آقاجان ! این آقای سیدآقاییه . نمیشناسیش؟ بکشیش هم کاری که بخواد می کنه . دوربینش رو هم بگیری وقتی رفت روزنامه دویست تا عکس تو جیبش داره . (ببخشید خوانندگان عزیز! این تعاریف را او کرد و من فقط نقل می کنم ) . رئیس بعد رو کرد به من و قاطع گفت : بگیر . هرچی دوست داری بگیر . آقایونم برن سر کاراشون . همه رفتند و من ماندم . تیرم به سنگ خورد . زمان آبادی را صدا کردم و پرسیدم : آخه این درسته که مردم هم هفتصد و پنجاه هزار تومن پول بدن و هم تو این صفها بایستند؟ مردی با نگاههای ابلهانه ازمیان جمعیت ایستاده تو صف به جای رئیس پاسخ داد : آقا ! الآن همه موبایلا دوربین داره . منم می تونم عکس بگیرم . رئیس خنده ای کرد که یعنی دیدی ول معطلی ؟ من فقط مدتی بی اختیار به آن آقا مات نگاه کردم در حالی که تو سرم هیچ فکری نمی آمد . بعد هم برگشتم روزنامه با سردردی تاریخی . وقتی می نویسم تاریخی بدانید یعنی چه . فکر می کنید چرا قصد دارم از این پس گلپری جون بنویسم ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |