تبليغاتX
خرچنگ قورباغه

سفري يك روزه داشتم به قم . از لذت رانندگي در جاده با هواي ابري و باراني كه عاشق آنم اگربگذريم ، قبرستاني را در قم ديدم كه چهل سال قدمت دارد . وادي السلام ، قبرستاني است خوش منظركه پر است از دو چيز : قبور فراوان قديمي و درختان فراوان اكاليپتوس . در هواي ابري واقعا ديدن دارد . قبرستاني است كه از سال 1337 در آن ، مرده كاشته اند . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

                             

                   (راست و دروغ)

 

واژه ها بوي دروغ مي دهد

 

عشق ، آزادي ، انسان

 

درستي ، راستگويي ، يكرنگي

 

ملت ، سازندگي ، پيشرفت

 

وهمه واژه هايي كه سياستمداران تف مي كنند

 

دروغ ، دروغ ، دروغ

 

دروغ را 

 

البته

 

مستثنا كنيد

 

كه تنها واژه راست و درست است

 

 

                        (بهار)

 

خيالتان راحت باشد

 

بهار هرگز نمي رسد

 

تا دستي دراز نكنيد

 

 و سبزي را

 

حقیقت را

 

از زندان ریاکاران بيرون نكشيد

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

     خبر درگذشت مهران قاسمي - مترجم  و روزنامه نگارپر تلاش و متخصص در رشته خودش - را امروز بي مقدمه در حالي شنيدم كه با فرزام  تو روزنامه نشسته بودم و دو تایی به حال و روز روزنامه نگاري در ايران تاسف مي خورديم . چه بموقع ، و چه بي موقع . مهران چرا رفت ؟ چه كسي پاسخ اين سوال را مي داند ؟ او كه چندي پيش تصادف كرده بود و جراحي سنگيني روي پايش شده بود ، داشت دوران درمان را مي گذراند اما چرا اين دوره را به مرگ پيوند زد ؟ مي گويند سكته كرد اما چرا ؟ جوان سي ساله را چه به سكته ؟ آنهايي كه مهران قاسمي را مي شناختند مي دانند او روحيه اي نداشت كه چنين پاياني با سكته برايش قابل پيش بيني باشد . اين (چرا) آدم را خيلي آزار مي دهد . به همان اندازه كه مرگ مهران در سن جواني . مي خواهم به خانواده و همسرش تسليت بگويم اما مرددم كه بگويم يا نه . نمي توانم به همين سادگي مرگ همكاري را باور كنم كه هنوز براي زندگي وقت داشت . آيا بر همه فشارهايي كه بر روزنامه نگاران و روزنامه نگاري در اين كشور وارد مي شود بايد تحمل مرگ بي موقع همكاران جوان را هم اضافه كنيم ؟ اين هم برگ جديدي است - لابد -  بر كتاب رنجهاي روزنامه نگاران ايراني .

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

نمي دانم چرا وقتي نام احمدينژاد را مي شنوم ياد بي نظير مي افتم . دلم مي خواهد يك بار ديگر این مرد بزرگ (احمدینژاد) را ببينم و بگويم : عمو محمود ! (شهردار که بود خبرنگاران شهری او را عمو محمود می نامیدند ، چرایش بماند) پسر تو واقعا بي نظيري ؛ وقتي يه برف مياد ميگي دو روز تعطيلش كنيم . باور كن منم بودم همين كارو مي كردم ؛ آخه كارمندايي كه روزي بيست دقيقه كار مفيد دارن ، حقوقشونم يك صدم درآمد يه گداست چه تعطيل بشن چه سر كار برن فرقي نمي كنه . ايول بابا تو خيلي باهوشي كه اين چيزا رو تشخيص مي دي . پسر دمت گرم ؛ وقتي هوا سرد مي شه مي گي مردم بيشتر لباس بپوشن، پسر تو حرف نداري ، جون من راسشو بگو ، نكنه يه فكرايي تو سرت داري ؟ ببينم كلك ! اين تن بميره راس بگو؛ نكنه مي خواي تو تابستون به رقباي دوره بعدت ركب بزني و اعلام كني  اگه مردم زياد گرمشون مي شه لباساشونو در بيارن ؟ پسر عجب مخي هستي تو ، واقعا که بی نظیری . ابوالفضلي خيلي باحالي . اين كارو بكني همه ملت بهت راي مي دن . ايول بابا ، تو آخر مديريتي . راستي چرا كانديد دبيركلي سازمان ملل نمي شي ؟ نکنه يه فكرايي تو سرت هست ؟ بی خی خیل عمو . بابا دمت گرم ، بابا كاردرست . آقايون همه باهم : ايول ايول ، عمو محمودُ ايول .

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

   رفابتهاي سياسي دو (اص) در هنگامه شروع شدن است و ذهن عامه در حال درگير شدن با آن بدون دقت در اينكه ماهيت آن چيست . اگر روزي يتي ها و يوني ها براي كسب قدرت تو سر هم مي زدند حالا اصولي ها و اصلاحي ها همان راه را مي روند . نمي خواهم قضاوت قطعي كنم اما حتي راديو و تلويزيون دولتي هم انتخابات ماه آينده را با واژه هايي مثل (تنور انتخابات و داغ شدن آن) مي نامد . به دليل داغ شدن اين تنور پر نان و بركت – براي عده اي – مطلبي نوشته ام كه كمي طولاني است اما خوانندگان اين وبلاگ هميشه به من لطف داشته اند . اين مطلب چكيده بخشهايي است از كتابي تحقيقي ، تحليلي كه تازه تمامش كرده ام و چون مي دانم مثل كتاب داستانهاي طنزم با ديدگاه ويژه و ناياب  ارشاد ممنوع المجوز مي شود نه خودم را به زحمت مي اندازم ، نه آن وزارت ارشاد را . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

ما ایرانیها علی بن ابیطالب را مظهر عدالت می دانیم و در حالی که نمی توانیم - یانمی خواهیم - عدالت را در جامعه حاکم کنیم  مدام از علی دم می زنیم و به هر بهانه ای نام او را فریاد می کنیم و خود را ملت علی دوست و علی خواه و عدالت طلب معرفی می کنیم . به مناسبت عید غدیر که تمام بهانه ما ایرانیها برای ابراز ارادت زبانی و شعاری و آیینی به امام علی است ، دو شعر دارم :

                                   (آه عدالت)

حرف از عدالت زده ای

 

از گوهری گرانبها

 

که قرنهاست دزدیده شده

 

 که کسی آن را ندیده

 

لمس نکرده

 

نبوییده

 

عدالت چیست ؟

 

خوردنی ست ؟

 

مثل حق

 

نوشیدنی ست ؟

 

پوشیدنی ست ؟

 

گفتنی ست ؟

 

گم کردنی ست؟

 

پیدا کردنی ست ؟

 

آهان ! شعار دادنی ست

 

نه ! هیچ کدام اینها نیست

 

فقط یک چیز است

 

عدالت را می گویم

 

حواستان پرت نشود

 

عدالت

 

به قول ریاضی دان ها

 

(اگر و تنها اگر) باشد

 

پنج حرف تکراری ست

                                      (مهملات) 

تمام شد

جوهر خودنويسم ته كشيد

نمي دانم چرا وقتي نام تو را مي نويسم

قلم به من حسادت مي كند

مگر به اندازه ذهن من توجيه نيست ؟

كه آزادي فقط

خواب است

سراب است

اسم نيست

موسومي ندارد

فعل نيست

تجربه اش نكرده كسي

صفت نيست ، موصوفي ندارد

كلمه نيست

مهمل است

سياستمداران مي گويند :

" آزادي حرف اضافه است "

لطفا به اندازه حرف بزنيد

و من مي گويم :

" آزادي گران تمام مي شود

لطفا حرف مفت نزنيد "

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

دو تا از اشعارم :

                              (خوشحال نیستم)

در جشن تولدت

مرا دعوت نكن

از من نخواه شادی کنم

تو از آن من نیستی

بادکنکهای رنگی هم چیزی را اثبات نمی کند

و چراغهایی که بی اراده روشن و خاموش می شود

لوس ترین چیزی است که می بینم

از من نخواه

در جشن تولدت

با واژه های ابلهانه تبریک بگویم :

"عزیزم ! تولدت مبارک ،

عزیزم خوشحالم که در چنین روزی بدنیا آمدی"

خوشحالم که از آن من نیستی ؟

           هرگز

********************************

                              (کاش ببارد)

آسمان آیینه چشمان من است ؛

گاهي كه مي بارد

مرا چه مي شود ؟

كه وقتي به تو فكر مي كنم

شانه هاي مردم خيس مي شود

خيابان خيس مي شود  

و برگ درختان

رقص باران مي كند

مرا چه مي شود ؟

كه وقتي باران بهاري از آسمان مي ريزد

هق هق من با برق آسمان همصدا مي شود

كاش بودي

و شانه هاي تو

زير آبشار موهاي طلايي خيست

تماشاگه چشمان پرسشگر مي شد

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

وقتي تو سعي بين صفا و مروه احمدينژاد براي زائران خانه خدا دست تكان مي داد ، مرا توهم گرفته بود كه نكند او به سفر استاني رفته و الآن در حال ديدار از استان سي و يكم ايران است . اساسا نمي دانم چرا وقتي چشمم به تصويراين مرد شريف مي افتد يا صداي نازنينش را مي شنوم سرتا پا  توهم مي شوم . در تمام روزهايي كه او براي اداي فريضه حج تمتع به استان سي و يكم ايران . . . نگفتم دچار توهم مي شوم ؟ . . . به مكه رفته بود من در اين توهم و ترس و هراس بودم كه . . .  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |