وقتي تازه صداش دورگه شده بود و وقتي تو جمع حرف مي زد ديگران با شنيدن صداي نيم مردانه و نيم پسرانه اش پوزخند مي زدند ، روزي با مادرش كه ديگر زن شصت و دو سه ساله اي شده بود تو خيابان راه مي رفت كه جواني از روبرو به آنها رسيد و همينطور كه تو صورت مادرش زل زده بود از كنار آنها رد شد . به رگ غيرتش برخورد . اولين بار بود كه اين احساس بهش دست مي داد . برگشت به آن بابا چيزي بگويد كه مادر دستش را چسبيد : تو خيابون كه راه مي ري به مردم كاري نداشته باش . من زن جووني نيستم كه چشم كسي منو بگيره . غيرتتو بذار برا موقعي كه زنت به چيزي احتياج داره براش تهيه كني . غيرت مرد بايد وقتي زن و بچه ش سختي مي كشن به جوش بياد و باعث بشه اون كار كنه و جون بكنه و آسايش خودشو فدا كنه تا نياز اونا رو تامين كنه . اون بايد نون در بياره حتي اگه زير سنگ باشه تا زن و بچه ش مجبور نشن نيازشونو به كسي غير از اون بگن . غيرت يعني دست دراز كردن زن و بچه ت پيش غير از تو ممنوع . فهميدي پسرم ؟ پسر ، اولين بار بود كه چيزي در باره غيرت مي شنيد . فهميد حالتي كه بهش دست داده بود غيرت نام دارد . از آن پس تا سالها ، حرف مادر در گوش پسر طنين مي انداخت . حتي وقتي مادر از دنيا رفت ، هنوز به ياد حرف او بود و منتظر روزي بود كه ازدواج كند ، صاحب فرزند شود و وقتي آنها چيزي خواستند ، غيرتي شود و برود از زير سنگ پيدا كند . چند سال بعد ، او بالاخره ازدواج كرد و صاحب فرزند شد . روزي زنش داشت از گرسنگي مي مرد . دخترش لباس نداشت كه به مدرسه برود . خودش هم دلش مي خواست يك ساعت بيشتر بخوابد . دچار تورم و كمبود شده بود . تورم بيداري و كمبود استراحت . روزي نوزده ساعت كار مي كرد اما هنوز فقير بود . مرد از خانه زد بيرون تا مگر كاري براي شيفت سوم پيدا كند . پيدا كرد . سه شيفت كار مي كرد . ديگر در خانه پيدايش نمي شد اما نيازهايشان هم برطرف نمي شد . تورم بيداري اين مرد و تورم نيازهاي زن و دخترش داشت از حد مي گذشت . مرد خوشحال بود چون هميشه ياد حرف مادرش بود . او خوشحال بود كه غيرت دارد و زياد كار مي كند تا از زير سنگ پول در بياورد كه زن و دخترش نيازشان را پيش غير نبرند . كمي كه گذشت زنش رفت سر كار . دخترش هم رفت سر كار . زنش يك شيفت كار مي كرد . دخترش هم يك شيفت اما هر يك به اندازه سه شيفت مرد خانه درآمد داشتند . آنها درآمد خود را به مرد خانه مي دادند تا دوباره از دست او بگيرند كه به غيرتش بر نخورد . مدت كمي كه گذشت نيازهاي آنها برطرف شد . همه بدهي ها را دادند و زندگي آسوده و راحتي براي خود درست كردند . روزي مرد از زن و دخترش پرسيد : راستي شغل شما دوتا چيه كه چند برابر من درآمد داره ؟
آقای احمدینژاد لطفا دقت کنید. متن سخنرانی شما را که در جمع فرماندهان نیروی مقاومت بسیج ایراد کرده بودید در سایتهای خبری و رسانهها خواندم. در آن سخنرانی به تنها ماندن جرج بوش رئیس جمهور ایالات متحده اشاره کرده بودید. گفته بودید که یکی از فرماندهان آمریکایی در عراق به نزد شما آمده وگفته که شما -آقای احمدینژاد ؛ رئیسجمهور کشوری که دشمن آمریکا است- در دل آنها (یعنی فرمانده و نظامیان آمریکایی اشغالگر در حال ماموریت در عراق) جا دارید. آقای احمدینژاد! برخلاف بقیه حرفهای دیگرتان مانند هاله و مدیریت امامزمان در جلسه دانشگاه کلمبیا و مافیای اقتصادی و طرح ربودن و ترور جناب عالی، من این حرف آخرتان را باور میکنم. واقعا باور میکنم که یک فرمانده نظامی از کشور آمریکا مثل آب خوردن به نزد رئیس جمهور کشور دشمن (یعنی شما) آمده و به او ابراز محبت و علاقه کرده است. من این حرف شما را کاملا باور دارم. من باور میکنم که او با شما عکس یادگاری گرفته است. من باور میکنم که او وقتی برای مرخصی به آمریکا برگشته عکس یادگاری با شما را به همه نشان داده و هیچ اتفاقی برایش نیفتاده است. من باور میکنم که فرمانده آمریکایی اگر حتی جلوی جرج بوش هم به شما ابراز علاقه کند و تقاضای عکس یادگاری، تعجبی ندارد. آقای احمدینژاد! من (یک روزنامهنگار ایرانی ، و نه فرمانده نظامی) اگر در عراق بودم و از جرجبوش- بدون گفتن اینکه در دل ما جادارد یا ندارد- فقط تقاضای عکس یادگاری میکردم یا دست میدادم و عکس آن در جایی منتشر میشد در سرزمین ایران چه اتفاقی برای من میافتاد؟ نگویید تو که عددی نیستی. اتفاقا خودم را –که عددی نیستم- مثال زدم تا ببینم فردی که عددی نیست در حکومت شما چقدر آزادی اظهار نظر دارد تا بتوانم با آنهایی که عددی هستند و نیز با وضع مشابه آمریکائیان مقایسه کنم.
اگر من چنین رفتاری مرتکب میشدم اکنون در ایران سایتهای خبری دوستدار شما تمام زندگی من را از پیش از تولد به پرونده سياسي تبدیل میکردند و در روزنامهای که حرفهاش توهمپراکنی است نیمه پنهان من نوشته میشد آنهم فقط به جرم مثلا دست دادن با بوش یا عکس گرفتن با او یا همانی که خودتان گفتهاید؛ ابراز علاقه. اگر من بودم، الان از همه حقوق شخصیم محروم میشدم. شما تحمل یک روزنامه کم تیراژ (به قول دوستان تان) را که چیزی، چند جملهای برایتان نوشته بود نداشتید و فورا بستیدش. چه سایتها که از سوی مجریان سیاستهای فرهنگی شما فیلتر نشد. چه محدودیتهایی که برای روزنامهنگاران استخواندار و قدیمی و حرفهای در دو سه سال گذشته در روزنامه دولت از سوی پیاده نظام مطبوعاتی شما ایجاد نشد.
شما در همان سخنرانی (در حضور فرماندهان بسيج) منتقد خود را تحقیر کردید اما جرج بوش اجازه میدهد فرمانده نظامیش به رئیسجمهور دشمن اظهار ارادت کند و شما اين را تمرد مي دانيد و چه اشتباه بزرگي . شما فکر میکنید آن فرمانده نظامی آمریکایی به جرج بوش وفادارتر است یا به شما؟ او که آزاد است به شما ابراز ارادت کند و از بوش نمیترسد، فکرمیکنید از بوش تمرد کرده است؟ اشتباه نکنید آقای احمدینژاد! او دارد از حق قانونیش استفاده میکند؛ حقی که جرج بوش از او نگرفته یعنی آزادی اظهار نظر و بیان در باره شما : آقاي احمدي نژاد ، رئيس جمهور ايران .
او با ابراز ارادت به شما از بوش تمرد نکرده، او دارد با زبانی مرسوم و شناخته شده در دنیا به من و شما و ملت ایران و همه دنیا میفهماند که یک آمریکایی بدون ترس از جرج بوش میتواند به رئیسجمهور کشور دشمن ابراز ارادت کند و با او عکس بگیرد. از نظر آنهایی که متخصص ارتباطات هستند این عمل او یک حرکت تبلیغی به نفع بوش است نه شما اما شما این مفهوم را کج و به نفع خودتان برداشت کردید. چيزي كه از آن فرمانده آمريكايي تعريف كرديد (و اگر همه دنيا باور نكنند من باورش مي كنم) اين پرسش را در ذهن من ايجاد كرد كه آیا ما ایرانیها از یک هزارم چنین حقی برخورداریم؟ آیا پاسخی غیر از «نه» به این پرسش من –که عددی نیستم- دارید؟
احمدی نژاد معتقد است سوم شخص مجهول اداره کشور را مختل کرده
حالا دیگر هیچکس شک ندارد که سوم شخص مجهول صیغه مورد علاقه محمود احمدی نژاد است. رئیس جمهور از روزی که بر صندلی دولت نشسته است بارها، همیشه، در هر دیالوگی، در تقریباً تمام سخنرانیها و در هر مصاحبه مطبوعاتی یا تلویزیونی یک سری جملات مشخص و مشترک را هر بار به رنگی جدید تکرار کرده است. ویژگی جملات مشترک احمدینژاد این است که درباره افراد، جریانها، باندها و دشمنانی اطلاع میدهد که دیده نمیشوند اما احمدینژاد میداند آنها هستند و شاید با چشم ماورایی آنها را میبیند. آخرین جملهای از این دست که از سوی او بیان شده در اجلاس سالیانه جامعه مدرسین قم درباره توطئه ربودن و ترور او بود و پیش از آن در نشستی که در نهاد ریاست جمهوری با دانشجویان امام صادق برگزار کرد جملهای دیگر گفته بود. او در آن جلسه گفت:امسال سختترین سال هجوم به دولت است و دشمن بطور همه جانبه فشار خواهد آورد تا از مردمی که به این دولت رأی دادهاند، انتقام بگیرد. او افزود:امروز سنگینترین ایراد را به دولت در بخش اقتصادی وارد میکنند. احمدی نژاد اضافه کرد: کسانی که مدام از مشکلات اقتصادی مینالند مشکلشان اقتصادی نیست و ...
پیشتر، احمدینژاد گفته بود که مافیای اقتصادی در کشور چه کارها میکند و چه کارها نمیکند. هم او، به دفعات مقابل دوربینهای تلویزیون گفته است: مخالفان در سیستم بانکی اخلال کردند یا مخالفان چون دولت موفق است به دولت حمله میکنند و غیره .
احمدی نژاد حتی در روز 22 بهمن 86 هم در اجتماع مردم تهران در میدان آزادی سوم شخص مجهول را سبب مشکلات و موانع دولت در حل مسائل کشور معرفی کرد. همین کار را وزرای او هم میکنند و در هر جا که نمیتوانند وظیفهشان را انجام دهند آن را به طرز خندهداری به دیگران نسبت میدهند. مانند وزیر بهداشت که گفته است عدهای نمیخواهند خدمات درمانی دولت آبرومند باشد و جالب این که احمدینژاد و پیروانش هرگز حاضر نیستند این سوم شخص مجهول را رسوا کنند، به دادگاه بکشانند یا نام ببرند.
شاید خالی از لطف نباشد که با نگاهی به گذشته، به سابقه این نوع سخن گفتن محمود احمدینژاد نظری بیفگنیم. جناب ایشان حتی وقتی که شهردار بود با این که دلیل و زمینهای برای موضعگیری دشمنان فرضی علیه شهردار تهران وجود نداشت چون اساسا کسی او را برای رقابت در انتخابات ریاستجمهوری صاحبامتیاز بحساب نمیآورد، انتقادهای مطبوعات به عملکرد شهردار را محصول دسیسهها و فعالیتهای سوم شخصی میدانست که همواره به تصور او در حال نقشه کشیدن و مخالفت کردن با شخص ایشان بود. در حالی که انتقاد به شهرداری تهران همواره و در هر دورهای بوده و اکنون نیز هست. احمدینژاد در شهرداری، هر هفته در مصاحبههای مطبوعاتی پنجشنبه صبح در خلال ملاقاتهای عمومی با مردمی که عمدتا نیازمند وام و کمک بلاعوض بودند و در منطقههای شهرداری به دیدن او میآمدند تا بلکه مبلغی کمک بگیرند به محض اینکه خبرنگاری درباره اقدامات شهرداری پرسشی یا انتقادی را مطرح میکرد چنین پاسخهایی میداد و از توطئههای دشمنان فرضی سوم شخص با بکاربردن لفظ «اینها» در طراحی چنین سئوالات و انتقادهایی گلایه میکرد تا روزی یکی از خبرنگاران حاضر در این جلسات - خبرنگار وقت روزنامه دولت – به او معترض شد: چرا فکر میکنید همه دنبال تخریب شما هستند مگر بیش از یک شهردار هستید؟ احمدینژاد آن روز پس از اهانت به رئیس جمهور وقت - سید محمد خاتمی - به دفعات از دشمنان موهوم خودش یاد کرد و گفت: عدهای تو این کشور چوب لای چرخ ما – شهردار تهران – میگذارند. این جمله آن روز در نظر خبرنگاران حاضر در جلسه همانقدر جملهای خوشمزه و طنز به نظر میرسید که جملات کنونی به نظر میرسد. آن روز هر چه خبرنگاران اصرار کردند شهردار وقت تهران حاضر نشد نامی از «اینها» ببرد. جالب اینکه احمدینژاد پس از آن جلسه در کمتر از سه ماه بعد به آسانی و بدون اینکه کسی چوب لای چرخش بگذارد رئیس جمهور شد و عاقبت معلوم نشد آن همه دشمنانی که در طول دو سال چوب لای چرخ شهردار تهران میگذاشتند چه شدند. اکنون،این بحث مطرح است که هدف رئیس جمهور کشوری بزرگ و مهم که درگیر مشکلات بزرگ داخلی و خارجی است از تکرار این جملات چیست؟
جملات مملو از سوم شخص مجهول احمدینژاد چرا مکرر بیان میشود و او با این کارش چه تأثیری بر ذهن ملت میگذارد؟
انتخاب سوم شخص مجهول در جملات دولتیان میتواند محصول نوعی توهم باشد که خود نیز میتواند محصول ناکامی شدید دولت در به انجام رساندن ایدهها و وعدههایش در مقابل چشمان منتظر مردمی باشد که در گرداب مشکلات و تورم ناشی از تکیه زدن او بر مسند اجرایی کشور دست و پا میزنند. رئیس عزیز دولت اکنون تنها راه چاره فرار از مشکلات خود ساخته را در نسبت دادن آن به سوم شخص مجهول میداند. همان دشمنانی که هیچگاه معرفی نمیکند. او هنوز هم اصرار دارد که دیگران به دولت هجوم میآورند، دیگران چوب لای چرخ کشور میگذارند، کسانی مافیای اقتصادی راه انداخته و دیگران حتی میخواستند او را بر بایند و ترور کنند؛ ادعایی که هم از سوی مقامات امنیتی عراق و هم از سوی مقامات رسمی ایرانی تکذیب شد. شاید سه سال پیش و در ابتدای امر این جملات برای مردم هیجان انگیز و برانگیزاننده احساسات، باعث همدلی و حتی موجب همذات پنداری با رئیس جمهورشان بود اما همه این آثار،زمانی بر ذهن مردم ایجاد میشد که مردم اقدامات و تأثیر سیاستهای احمدی نژاد و و دولت او را ندیده بودند و تا گلو در گرداب گرانی و تورم فرو نرفته بودند و چنین از رفاه اجتماعی دور نشده بودند و نیز هر آن در معرض اضطراب ناشی از تهدیدات دشمنان خارجی نبودند که محصول سخنان احساسی و نسنجیده در سه سال گذشته است. حالا، پس از سه سال که از عمر دولت احمدی نژاد میگذرد و دولت نهم تمام بضاعت و ظرفیت خود را در معرض دید همگان گذاشته است، زمان مناسبی برای جلب همدردی و تحریک احساسات مردم آنهم با تکرار جملات مبهم درباره دشمنان فرضی سومشخص نیست و اکنون بهتر است شخصیت حقوقی رئیس جمهور کشور بجای تکرار صیغه سوم شخص مجهول یک بار هم شده «دیگران» را رها کند و به خود بنگرد. او بهتر است و بجای اتهام بستن به «دیگران»، سوم شخص معلوم (یعنی مردم) را ببیند و بگوید: آنها زیربار مشکلات و تهدیدات کمر خم کردهاند و من «اول شخص مفرد معلوم» نقش مهمی در ایجاد وضع فعلی مردم داشتهام
مي خواهد تقاضاي گذرنامه بدهد اما مي ترسد . از زماني كه خودش را شناخته ، نامش فرامرز و نام خانوادگيش جد اندر جد سيدآقايي بوده اما شناسنامه اي دارد با نام خانوادگي سيدهايي ؛ وقتي سربازيش تمام شد كارت پايان خدمت سربازيش را با نام فراموز سيدمايي صادر كردند . ديروز كه كارت ملي را در خانه تحويلش دادند روي آن نوشته شده بود : " فرامرز سيددايي " . نمي داند اگر تقاضاي گذرنامه بدهد نام خانوادگيش را چه خواهند نوشت .
زن ، صورتش را جمع كرد تا نفرتش را نشان بدهد . چينهاي صورتش را خوب نگاه كردم . فكر كردم اگر شصت سالش بشود صورتش همين چينها را بر مي دارد . تو صورتم تيغ صدا كشيد :
- مرتيكه بي شرف ! مگه خودت زن نداري ؟
- نه خانوم ، ندارم .
- پس چرا اينطوري نيگام مي كني ؟
پوزخند زدم و گفتم :
- گفتم كه ، من زن ندارم . سوالتون عوضي بود . بايد سوال ديگه اي مي پرسيدين .
- آره ببخشين . اصلا شما چرا منو خيره نيگا مي كردين ؟
- آخه شما روبروي من ايستاده اين .
- كه چي ؟
- آخه پشت سرتون شيشه مغازه است .
- خب باشه .
- برين كنار داشتم موهامو تو شيشه نيگا مي كردم .
- اما پاتونم رو كفش من گذاشتين . مگه خودتون زن و بچه ندارين كه پاتونو رو كفش زن مردم مي ذارين ؟
- من زن ندارم اما اگرم داشتم پامو رو كفش زن مردم نمي ذاشتم .
- آهااان ، دیدین ؟ اين دفعه شما عوضي گفتين .
- آره ببخشين . بايد مي گفتم حتي اگرم زن داشتم پامو رو كفش زن مردم مي ذاشتم .
- لطفا پاتونو از رو كفش من بردارين تا پليس خبر نكردم .
- سخت نگيرين خانوم ! من پامو خيلي وقته كه برداشتم ، پاي اون خانومه كه رو كفش شماست . بعلاوه تو مترو پليس كجا بود ؟ وقتي هم كه به ايستگاه برسيم تا شما پ پليسو بگين من تو جمعيت غيب شده ام .
- شما فكر مي كنين اين خانوم چرا پاشو رو كفش من گذاشته ؟
- تقصير نداره ، واگن تكون مي خوره و پاي آدم جابجا مي شه و مي ره رو كفش مردم . مثل شما كه الآن جلوي ديد منو گرفتين و نمي ذارين ويترين مغازه رو ببينم . تازه دست تونم تو جيب منه .
تو چشم هاش زل زدم و بلند گفتم : خانوم بي شرف مگه خودتون شوهر ندارين ؟
- نه خيرم ، ندارم .
- ندارين كه ندارين ، به جهنم كه ندارين . اين چيزا به من مربوط نيست ، دست تونو از تو جيب من در بيارين .
- آقا چقدر سخت مي گيرين ، دست من تو كيف اون خانومه كه پاش رو كفش منه ، این دست اون دختر جوونه كه تو جيب شما است .
- هان ؟ آره راست مي گين .
دستم را از جيب مانتوي خانوم در آوردم و شانه دختر جوان را به سمت خودم کشیدم . صورتش برگشت به سمت من . پرسيدم : خانوم محترم جوون ! مي شه بگين چرا دست تونو تو جيب من كردين ؟
- مگه كورين آقاي محترم جوون ؟ اولين باره كه اومدين توچال ؟ برف تا زانوي آدم مي رسه . سردم شده . دستمو تو كدوم گوري بكنم كه يخ نكنه ؟
- حق دارين ، اما من خودم سردمه . اگه شيشه هاي واگنو باز مي ذاشتن هوا بهتر بود .
خانوم اولي گوشه كت مرا كشيد به سمت خودش و سرزنشم كرد :
- شما خجالت نمي كشين كه اومدين تو واگن زنونه ؟
- همچين مي گين انگار چي شده . اگه نميومدم اين خانوم جوون دستش يخ زده بود . نكنه شما هم اولين باره كه اومدين خريد .
- من خريدامو كردم فقط يه عروسك گنده دايناسور مونده كه پيدا نمي كنم . شما کمکم می کنین ؟
- عروسك براي كي ؟
- براي نتيجه دخترم . نمي دونين چه دختر خوشگليه .
- نتيجه دخترتون ؟
- بله خب . مگه عيبي داره آدم تو توچال سيگار بكشه ؟
- اصلا ، من خودم تو واگن مترو هم سيگار مي كشم . يكي بدم خدمتتون ؟
- نه .
- چرا ؟
- آخه دهن اون دختر جوون بوي بنزين سوپر مي ده . خطرناكه . مي ترسم مترو منفجر بشه .
- گفتين كه شما شوهر ندارين ؟
- نه ندارم .
- پس به نتيجه دخترتون سلام برسونين .
- ايش ش ش ش . برين گم شين .
مترو به ايستگاه رسيد . پياده شدم و به سمت پله ها دويدم . صداي بلندگوي مترو هم در آمد : ایستگاه ملت . همه پرستاران لطفا به اتاق سوپروايزر بخش . لطفا همه پرستاران به اتاق سوپروايزر بخش مراجعه كنند .