خبر درگذشت مهران قاسمي - مترجم و روزنامه نگارپر تلاش و متخصص در رشته خودش - را امروز بي مقدمه در حالي شنيدم كه با فرزام تو روزنامه نشسته بودم و دو تایی به حال و روز روزنامه نگاري در ايران تاسف مي خورديم . چه بموقع ، و چه بي موقع . مهران چرا رفت ؟ چه كسي پاسخ اين سوال را مي داند ؟ او كه چندي پيش تصادف كرده بود و جراحي سنگيني روي پايش شده بود ، داشت دوران درمان را مي گذراند اما چرا اين دوره را به مرگ پيوند زد ؟ مي گويند سكته كرد اما چرا ؟ جوان سي ساله را چه به سكته ؟ آنهايي كه مهران قاسمي را مي شناختند مي دانند او روحيه اي نداشت كه چنين پاياني با سكته برايش قابل پيش بيني باشد . اين (چرا) آدم را خيلي آزار مي دهد . به همان اندازه كه مرگ مهران در سن جواني . مي خواهم به خانواده و همسرش تسليت بگويم اما مرددم كه بگويم يا نه . نمي توانم به همين سادگي مرگ همكاري را باور كنم كه هنوز براي زندگي وقت داشت . آيا بر همه فشارهايي كه بر روزنامه نگاران و روزنامه نگاري در اين كشور وارد مي شود بايد تحمل مرگ بي موقع همكاران جوان را هم اضافه كنيم ؟ اين هم برگ جديدي است - لابد - بر كتاب رنجهاي روزنامه نگاران ايراني .