با چشمان آبيش به چشمهايم خيره شده بود و گاهي پلك مي زد . پوست سفيد و موهاي طلايي بلند ، زيبايي آشكاري به او داده بود . دو دسته از موهايش بالاي سر با سنجاق كپه شده بود . دستم را با ملایمت روي موهايش كشيدم و تا گردنش پایین آوردم ، پشت گردنش را نرم و آهسته گرفتم ، صورتش را جلو صورتم آوردم و آهسته گفتم : چقدر خوشگلي تو ، بانمك !
مژه هاي بور ستاره اي را به هم زد و اداي مرا درآورد : چقدر خوشگلي تو . . .
تو ذوقم خورد . از حرف زدنش خوشم نيامد . از خودم دورش كردم و با صداي بلند گفتم : آقا ! این عروسک مقلده . از اونا كه خودش حرف مي زنه ندارين ؟