تبليغاتX
فرامرز سیدآقایی - مو طلایی / داستانک

      با چشمان آبيش به چشمهايم خيره شده بود و گاهي پلك مي زد . پوست سفيد و موهاي طلايي بلند ، زيبايي آشكاري به او داده بود . دو دسته از موهايش بالاي سر با سنجاق كپه شده بود .  دستم را با ملایمت روي موهايش كشيدم و تا گردنش پایین آوردم ، پشت گردنش را نرم و آهسته گرفتم ، صورتش را جلو صورتم  آوردم  و آهسته گفتم : چقدر خوشگلي تو ، بانمك !

       مژه هاي بور ستاره اي را به هم زد و اداي مرا درآورد : چقدر خوشگلي تو . . .

     تو ذوقم خورد . از حرف زدنش خوشم نيامد .  از خودم دورش كردم و با صداي بلند گفتم : آقا ! این عروسک مقلده . از اونا كه خودش حرف مي زنه ندارين ؟

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |