تبليغاتX
خرچنگ قورباغه - زیر صفر / داستانک

     صداي زوزه گرگها قطع نمي شد . سرما داشت استخوانهايش را مي تركاند . كولاك ، شديد بود و دانه هاي برف به صورتش مي ريخت . يادش آمد كه راديو دماي هواي شهر را بيست درجه زير صفر اعلام كرده بود ؛ و با خود گفت : پس حتما تو صحرا هوا سردتر است . احساس يخ زدن بهش دست داده بود . ميل به خواب داشت اما هنوز هوشيار بود و تا چشمانش روي هم مي افتاد از ترس مرگ مي پريد . شنيده بود اگر كسي در اين حالت خوابش ببرد مرگش حتمي است . بار آخري كه در مقابل ميل به خواب مقاومت كرد ، با خود گفت : بايد كاري كنم ، اگر ناغافل خوابم ببرد از پس سرما بر نخواهم آمد . ترس از مرگ به پاهايش نيرو داد . با همه كرختي بدنش برخاست ، در ورودي و پنجره هاي كلبه را بست و چفت كرد ، تو آتش نيمه جان بخاري هيزم ريخت ، رختخوابش را از زير پنجره كشيد كنار بخاري و خوابيد .

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |