تبليغاتX
خرچنگ قورباغه - آن زردمبوی مزاحم / داستان کوتاه

. . . بعد ، انگار تمام خاطرات حافظه ام پاك مي شود و جايش پر مي شود از درد . بعد هم خاطره همه دردهايي كه تا حالا كشيده ام يك باره هجوم مي آورد به ذهنم . درد كليه كه تو پهلويم منتشر مي شود هيچ حربه اي در مقابلش ندارم . اول خودم را پيچ و تاب مي دهم . بعد با دست رو پهلويم فشار مي آورم . درد بيشتر مي شود . حرصم مي گيرد . شب تاريك كه مي رسد درد به حدي زياد مي شود كه توان حفظ حالت عمودي بدنم را هم ندارم . مي نشينم . از اينكه اهل خانه راحت با هم حرف مي زنند و هيچ تصوري از درد من ندارند اعصابم به هم مي ريزد اما غرورم اجازه نمي دهد ناله كنم . نشستن هم دردم را كم نمي كند . كلافه ام و هيچ تمركزي ندارم . خودم را روي تخت رها مي كنم و دراز مي شوم اما درد كار خودش را مي كند . سعي مي كنم سنگ كليه را جلوي چشمم بياورم . فكر مي كنم اگر بتوانم با خودش ارتباط ذهني بگيرم مي توانم درد را كنترل كنم . شنيده ام . حالا مي بينمش . كريستالهاي  زرد و قهوه اي بهم چسبيده را كه توده اي به اندازه يك بند انگشت تشكيل داده . راحت و بيخيال در مجراي پيچ در پيچ كليه نشسته و پاهايش را دراز كرده . لبهايم را جلو مي دهم و با لحني صميمي قربان صدقه اش مي روم .  از سنگ مي خواهم كمي جمعتر بنشيند و ديواره نرم مجراي كليه را نخراشد تا درد نكشم . سنگ ، قهقهه اي مي زند و خود را بيشتر باد مي كند . زبان نفهم تر از آني است كه حرفم را گوش كند . حرف هيچكس را گوش نمي كند . سنگي كه تو مجراي دو ، سه ميلي متري هيكل پانزده ميلي متريش را خودخواهانه رها كرده حرف حساب حاليش مي شود ؟ توجهم به اعداد متضاد جلب مي شود . سه ميلي متر ، نه اصلا بگو پنج ميلي متر مجراي كليه ، پانزده ميلي متر سنگ . مگر مي شود ؟ سونو اشتباه نمي كند . پنج ميل ، پانزده ميل . پنج ، پانزده . پانزده ، پنج . ماليخوليا نگرفته باشم ؛ رقمها را با هم مخلوط مي كنم . پانصد و پانزده ، صد و پنجاه و پنج . پانصد و پنجاه و يك . پنج ، يك ، پنج . يك ، پنج ، پنج . پنج ، پنج ، يك ؛ هيچ . فقط درد . حالا باز تير مي كشد . درد ، تند و عميق و وحشي است . بدون سر سوزني رحم و ملاحظه پس از لحظه اي سكون يكباره حمله مي كند و تمركزم را نشانه مي گيرد . نمي گذارد ذهنم روي جزئيات متمركز شود . بزرگترين خيانتي كه بهم مي كند اين است كه اول از همه به مفاهيم انباشته تو ذهنم حمله مي كند . مفاهيمي را كه عمري با مطالعه و تجربه زندگي در ذهنم جمع كرده ام ، سنگ احمق كليه يك شبه آمده همه را از من بگيرد و بهم بريزد . درد كليه چنان تمركزم را مي گيرد كه نمي توانم حتي به ساده ترين مفاهيم جمع شده تو ذهنم توجه كنم . دنبال واژه اي با مفهوم صريح آن مي گردم اما تا مي خواهم به مفاهيم تو ذهنم توجه كنم حمله شروع مي شود و براي من فقط رها شدن از درد بزرگترين هدف و آرزو مي شود . هيچ موضوعي چه جزئي ، چه كلي بيشتر از يك هزارم ثانيه تو ذهنم نمي ماند . فقط درد . درد است كه حجم ذهنم را پر كرده . مثل بادكنكي كه تو بطري بادش كني . آنقدر باد مي شود كه تمام حجم بطري را مي پوشاند ومعلوم نيست ديگر بطري بادكنك است يا بادكنك بطري . نمي دانم سنگ كليه تمام ذهنم را پر كرده يا ذهنم تمام سنگ را . روتخت به خودم مي پيچم . چپ ، راست . خم مي شوم . راست مي شوم . پاها را جمع مي كنم ، دراز مي كنم . سر را به چپ و راست مي زنم . غرورت را كنار بگذار و ناله كن . ناله مي كنم . گور پدر غرور . درد كليه و غرور ؟ نكشيده اي كه بفهمي . گور پدر قيافه و تيپ ، صورتم را از درد جمع مي كنم . دهانم را تا جايي كه مي توانم باز مي كنم . فرياد مي زنم . فرياد ارضايم نمي كند ؛ نعره مي كشم . ساعت دوي نيمه شب است ؟ گور پدر همسايه . مردم خوابن ؟ گور پدر هر كه خواب است . گور پدر مردم . مگر مردم مرا از درد سنگ احمق كليه نجات مي دهند ؟ همه سر به كار خود دارند . اين مردم يا درد سنگ كليه كشيده اند كه به من حق مي دهند يا اين درد را نكشيده اند كه پس گور پدرشان . بايد بفهمند كه پشت ديوار خانه شان يكي دارد درد كليه مي كشد ؛ درد وجود يك سنگ ناخوانده پانزده ميلي وسط يك مجراي دو ، سه ميلي . فرياد بكش . مي كشم . بلند . باز هم بلندتر . بلندتر از هر فرياد بلندي كه تا حالا شنيده ام . درد ساكت نمي شود . طاقتم تمام مي شود . حالا ديگر دستم تنها كسي است كه به كمكم مي آيد . چاقويي را برمي دارد و پهلويم را مي شكافد . دستم با نوك چاقو طنابهاي بيخ كليه را گير مي اندازد و قطع مي كند . دست ديگرم پنج انگشتي تو پهلوم فرو مي رود ، كليه را چنگ مي زند و از لابلاي چربيها و رگ و پيه ها به زور بيرون مي كشد ومحكم مي كوبد رو ميز آشپزخانه . دستم چاقو را مي زند وسط كليه . دو نيمش مي كند . مثل قلوه گوسفندي كه روزي مي خواستم كباب كنم . سنگ را وسط كليه مي بينم . "پدر سگ ! تو 33 ماهه كه نذاشتي من بخوابم ؛ حالا ديگه درد نمي كشم ." دستم با دو انگشت برش مي دارد . كنجكاويم گل مي كند . مي خواهم بيشتر بشناسمش . نزديك بيني ام مي آورد تا بو كنم . چشمم به خوني مي افتد كه از پهلويم سرازير است . اين همه خون از من رفته ؟ اي دست لعنتي ! كي به تو اجازه داد اين كارو بكني ؟ سرم گيج مي رود و بي حال مي شوم اما سنگ بايد از كليه بيرون بيايد . تنها راه درد نكشيدن همين است . پس بيمارستان . دكتر كشيك ، مسكن موقت مي زند و نامه اي به دستم مي دهد براي متخصص . دكتر متخصص ، تقويم روميزي را نگاه مي كند و روي 22 اسفند 1386 خيره مي شود . سرزنشم مي كند . درد سنگ كليه و تحمل 142 هفته اي ؟ كليه مي خواهد بتركد . اگر درد نداشت لابد ولش مي كردي ؛ اونوقت قطر پونزده ميل مي شد هزار و پونصد ميل . بعد سرطان كليه . سنگ مزاحم را بايد بدون خونریزی خردش كرد تا راحت دفع شود .  مزاحم ؟ اه لعنتي . اين همان مفهومي بود كه درد نمي گذاشت پيداش كنم . دكتر گفت مزاحم . از روزي كه درد شروع شد ، دنبال اين واژه مي گشتم . مزاحم آسايش ، مزاحم كار ، مزاحم درس ، مزاحم تفريح ، مزاحم زندگي ، مزاحم نوشتن . آره ، اين سنگي كه 23832 ساعت است تو كليه من جا خوش كرده و اصرار دارد 1927 روز ديگر هم بماند مزاحم نوشتن و زندگي و تفريح و درس و كار و آسايش من است . ( او ) ديگر دشمن من است . بايد بشكنمش . خردش كنم ، بدون خونریزی . اين كار را مي كنم . بعد ، قاطي ادرار دفعش مي كنم . حقش هم اين است كه با ادرار دفع شود . حالا نگاهم را به دست دكتر مي دوزم كه در حال نوشتن دستور سنگ شكن است .   

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |