شهري بود كه در آن حرف زدن ممنوع بود . حاكمان آن شهر از سالها پيش حرف زدن را براي مردم ممنوع كرده بودند و فقط خودشان و اعضاي خانواده خودشان اجازه داشتند هرچه در باره هر چيزي كه دوست داشتند بگويند . اهالي شهر عادت كرده بودند هر حرفي را آهسته و با حركت لبها به همديگر بگويند و اگر يكي از اهالي صدايي از گلويش در مي آمد ، حاكم او را صدا مي زد و با تهديد به اينكه برايش پرونده سازي مي كند يا بچه اش را مي دزدد يا خانواده اش را نابود مي كند او را وادار مي كرد دست از حرف زدن بكشد و ساكت بماند .
مردم كه در ساليان دراز با اين وضع خو كرده بودند ، هنگام داد و ستد با اهالي شهر هاي ديگر با زبان اشاره يا با استفاده از علائمي كه روي خاك مي كشيدند ارتباط برقرار مي كردند . ديگران ، شهر آنها را شهر بيصدا مي ناميدند و مردم شهر بيصدا از اينكه نمي توانستند مثل بقيه حرف بزنند ناراحت نبودند و برعكس راضي و آسوده هم بودند . آنها تفاوت خود با اهالي ديگر شهر ها را مايه افتخار مي دانستند و معتقد بودند دليل مهمي حاكمان را وادار كرده كه مانع حرف زدن مردم آن شهر بشوند .
روزي حاكمان شهر بيصدا از سكوت زياد اهالي شهر حوصله شان سر رفت . آنها از طعنه هاي ساكنان شهر هاي ديگر هم خسته شده بودند . حاكمان تصميم گرفتند حرف زدن را آزاد اعلام كنند تا مردم دست از سكوت بردارند . جارچي ها در شهر راه افتادند و ظرف يك هفته به همه اهالي اين خبر را رساندند اما مردم سكوت را ادامه دادند . جارچي ها دوباره به ميان مردم آمدند و پرسيدند : چه مرگتان شده ؟ حاكم بزرگ مي خواهد صداي شما را بشنود ؛ با هم حرف بزنيد . مردم باز هم سكوت را ترجيح دادند و حرف نزدند اما با علامت به آنها فهماندند كه بدون حرف زدن راحت ترند و مي خواهند هميشه در سكوت بمانند . آنها به جارچيها فهماندند كه حرفي براي گفتن با همديگر ندارند و ضمنا براي گفتگو با حاكمان هم ترجيح مي دهند هر وقت لازم شد از روشهايي غير از حرف زدن استفاده كنند .
اين بار ، حاكمان تصميم گرفتند از زور استفاده كنند ؛ پس سكوت را ممنوع اعلام كردند . جارچي ها به ميان مردم آمدند و جار زدند كه سكوت اهالي از اين پس با مجازاتهاي سنگيني روبرو خواهد شد . مردم با شنيدن اين تهديد عصباني شدند . جارچي ها را گرفتند و سر بريدند . بعد به سمت كاخ حاكمان حركت كردند ، حاكمان را هم با استفاده از شال هاي سياه و سفيد شان از تيرهاي برق و درختان چنار خيابانهاي شهر آويزان كردند . اهالي شهر بيصدا پس از آن راضي و ساكت به سراغ زندگي خود رفتند .