شك كردم كه به اندازه خريدم پول دارم يا نه . بين غرفه هاي فروشگاه بزرگ قدم مي زدم و هر چه بچه مي خواست مي انداختم تو سبد . سبد پر شده بود و ديگر جاي خالي نداشت . رو كردم به بچه كه ببينم اگر چيز ديگري نمي خواهد برويم تو صف صندوق . بچه نبود . صداش زدم ؛ جوابي نيامد . رفتم اين طرف ، رفتم آن طرف . لا به لاي غرفه ها و زير دست و بال مشتريها را گشتم . اثري از بچه نبود . فرياد زدم : ايهاالناس كسي بچه منو نديده ؟ همه برگشتند طرف من . دختر جواني كه لباس مخصوص كاركنان فروشگاه را پوشيده بود آمد نزديكم و دلداريم داد : خانوم ! فرياد نزنين . من كمك مي كنم بچه تونو پيدا كنين .
- چرا فرياد نزنم ؟ بچه من تو فروشگاه شما گم شده . الآن زير دست و پاي مردم له مي شه . شما بايد براي مشترياتون مهد كودك داشته باشين .
- شرمنده ايم . فرزندتون پسر بود يا دختر ؟ اسمش چي بود ؟
- فكر كنم پسر بود . آره پسر بود . سياوش . نه نه نه ، كوروش .
- باشه نگران نباشين . با من بياين دفتر .
با دختر يونيفرم پوش رفتم تا دفتر . تو دفتر با تلفن به تمام غرفه ها اطلاع دادند اگر پسربچه اي به نام كوروش ديدند فورا به دفتر بياورند . من تحمل دوري از فرزندم را نداشتم . هزار فكر و خيال بد به سرم زده بود . از دفتر بيرون آمدم و با صداي بلند او را صدا زدم :
- ستاره ! ستاره ! كجايي مادر ؟ بيا . دختر يونيفرم پوش آمد بيرون ؛ دستم را گرفت و برد تو دفتر . دو سه نفري ريختند سرم به سوال كردن :
- مگه نگفتين پسرتون گم شده ؟
- نه خير خانوم . كي گفتم ؟ دخترم گم شده . باز فرياد زدم :
- شكوفه جان ! شكوفه ! مادر كجايي آخه دق كردم . بيا ببين چقدر برات خريد كردم . بعد يادم افتاد سبد خريد را نياورده ام و بين غرفه ها جا مانده است . دخترها باز سوال پيچم كردند :
- الآن كه داشتي صدا مي زدي ستاره ، پس شكوفه كيه ؟
- خانوما مي شه منو به حال خودم بگذارين ؟ پسر خودمه . دوس دارم هر چي دلم مي خواد صداش بزنم : فرهاد جان ! فرهاد ، ماماني ! كجايي بيا .
دخترها با ناراحتي ، بهت و ترحم بهم نگاه مي كردند . لابد خيال كرده بودند از اضطراب گم شدن بچه ديوانه شده ام يا افسرده و خل و چل . اما من هيچ مرضي نداشتم . فقط فراموش كرده بودم كه فرزندم پسر است يا دختر . يادم رفته بود اسمش چيست . ليواني آب آوردند . آب خنكي بود . خيلي خنك . آب خنك را نوشيدم و حالم جا آمد . از دخترها خواستم اگر آب ميوه يا قهوه دارند برايم بياورند تا حالم بهتر شود . ليوان بزرگي آب پرتقال آوردند . خيلي خوشمزه و خنك بود . چه حماقتي . بلند شدم ؛ از دخترها عذر خواهي و خداحافظي كردم و از فروشگاه زدم بيرون . يادم آمده بود كه من اصلا بچه ندارم . بعد شك كردم كه هرگز بچه دار شده ام يا نه . موبايلم را در آوردم تا به شوهرم زنگ بزنم و از او بپرسم . هرچه فون بوك موبايل را گشتم ، شماره او را پيدا نكردم . وقتي پيدا نكردم يادم افتاد شوهر ندارم . شك كردم كه اصلا ازدواج كرده ام يا نه . اما من كه هيچ وقت موبايل نداشتم . اي خدا ! چه احمقانه . خواستم برگردم فروشگاه خريدم را بكنم . يادم افتاد كه اصلا با خودم پول نياورده ام . برگشتم خانه تا پول بردارم . خانه ام سر جاي هميشگيش نبود .
- لعنتيا . آخر دزديدنش . اوهووي ! تو چي مي خواي ؟ برو داستان يكي ديگه رو بنويس .