تبليغاتX
خرچنگ قورباغه - هواشانسی / داستان طنز(از کتاب ممنوع المجوز شده ام)

 . . . ـ مگر تو پيش‌بيني نكرده بودي هواي شمال امروز صاف و آفتابي است؟ الآن 24 ساعت است كه باران مي‌آيد. آن همه دستگاه عريض و طويل با پول خزانه خريده‌يي، هر شب كلي نقشه و مدار و نمودار تو تلويزيون نشان مردم مي‌دهي و آن كارشناسان كج و كوله‌ات را مي‌فرستي جلوي دوربين آنوقت يك پيش‌بيني درست نداري؟ اگر آن كارشناسانت كله خود را از پنجره اتاق هم بيرون مي‌كردند و آسمان ابري را مي‌ديدند مي‌فهميدند قرار است باران بيايد مگر اين كه آنقدر كودن باشند كه همين را هم نتوانند رييس مركز «هواشانسي» تا خواست جواب وزير را بدهد صداي بوق بوق تلفن بلند شد. تلفن قطع شد و رييس حيران و ناچار بر جاي خودایستاد.

پس از تلفن وزير، زنگ تلفن رييس مركز تا دقايق متمادي قطع نشد. كارشناسان و مديران پايين‌تر زنگ مي‌زدند و وضع هواي شمال را اطلاع مي‌دادند. همه طوري كنايه‌آميز حرف مي‌زدند كه به رييس بفهمانند پيش‌بيني ـ دوباره ـ غلط از آب درآمده. ساعتي نگذشته بحران تمام مركز را فراگرفت. همه آرزو مي‌كردند اتفاق بدي نيفتد. رييس هم در حالي كه در اتاق خود قدم مي‌زد در افكار گوناگون غرق بود و هرچه به مغزش فشار مي‌آورد نمي‌توانست راه فراري از افتضاح پيش‌آمده پيدا كند. او از يك طرف بايد جواب دولت و رييس جمهور را مي‌داد، از يك طرف مي‌ترسيد روزنامه‌ها قلم بردارند و بيفتند به جان او كه چرا وضع هوا را درست پيش‌بيني نكرده. او پس از مدتي سرگرداني و اضطراب بر خود مسلط شد و بالاخره توانست تصميم قاطعي بگيرد. معاونان خود را خواند و دستور داد تمام دستگاه‌هاي خودكار، كامپيوترها، رادارها و نقشه‌خوان‌ها را بررسي و آزمايش كنند تا اگر عيب و نقصي دارد تعمير كنند. معاونان، بله قربان گويان دستورات لازم را گرفتند و به سرعت رفتند.

ساعت 12 ظهر بود كه تمام مراحل كنترل و بازرسي دستگاه‌ها به پايان رسيد. معاونان و رييسان قسمت‌ها به اتاق رييس آمدند تا گزارش بدهند. جلسه شروع شد و مديران يكي‌يكي شروع كردند به حرف زدن. هنوز گزارش آنها تمام نشده بود كه زنگ تلفن مخصوص ارتباط وزير «هوا، زمين و زيرزمين» يويولند با رييس مركز «هواشانسي» به صدا درآمد. رنگ از چهره رييس پريد. خودش هم پريد و گوشي را برداشت. وزير بود. از آن سوي خط، خيلي خشك و عصباني حرف مي‌زد. رييس به خاطر اضطرابي كه تمام وجودش را گرفته بود حتي صداي وزير را هم نمي‌شنيد و مثل چوب خشك ايستاده بود. پس از دقيقه‌يي سكوت رييس، وزير از آن سوي خط چنان فرياد ‌كشيد كه مديران صداي او را از گوشي شنيدند. رييس مركز هم با فرياد وزير به خود آمد و حواسش را جمع كرد. او عذر خواست و وزير دوباره تكرار كرد.

ـ اين چه وضع پيش‌بيني‌يه؟ تو آبروي مرا بردي

رييس وسط حرف وزير گفت:

ـ قربان اين را كه گفتيد، تازه چي داريد؟

وزير عصبانی شدو دوباره فرياد كشيد:

ـ تو مثل اينكه هيچي حاليت نيست، رييس جمهور همراه هيأتي به شمال سفر كرده تا سد شمال را افتتاح كند. از تو پيش‌بيني خواستيم كه عوضي دادي. دست از پا درازتر برگشتيم. همه برنامه‌ها خراب شد. پرزيدنت چنان به من نگاه مي‌كرد كه فكر مي‌كنم يا كلك تو كنده است يا من.

وزير دوباره فرياد كشيد:

ـ مي‌فهمي يا باز هم تو چرتي.

رييس نفسي كشيد، كمي بر اعصاب خود مسلط شد و گفت:

ـ نه قربان، شنيدم. راستي كه شرمنده‌ام. ما از اطلاعات دستگاه‌هاي اتوماتيك و حركت ابرها پيش‌بيني مي‌كنيم كه

وزير دوباره عصباني شد:

ـ من نمي‌دانم. خودت و مرا از اين آبروريزي بيرون بكش. مي‌داني چقدر خرج سفر هيأت شده؟

رييس كه تسلط كامل بر اعصاب خود پيدا كرده بود پوزخندي زد و خونسردتر از قبل گفت:

ـ قربان! حالا كي از جيب مبارك داده، به علاوه ما از صبح تا حالا مشغول بازرسي و سرويس دستگاه‌ها

وزير از خونسردي رييس مركز «هواشانسي» خونش به جوش آمد و صدايي شبيه نعره از گلوي خود بيرون داد:

ـ به من چه كه از صبح تا حالا چه غلطي مي‌كردي، كو پيش‌بيني درست؟ اين حرف آخر مرا توي گوشهايت فرو كن. دارم بهت هشدار مي‌دهم. همين امشب را وقت داري كه يا يك پيش‌بيني درست مخابره كني يا استعفا بدهي. واي به حالت اگر پيش‌بيني‌ات اين بار غلط باشد. ما تو راه هستيم و به زودي به پايتخت مي‌رسيم.

رييس دستپاچه شد و گفت:

ـ اطاعت جناب وزير، قول مي‌دهم

وزير صداي او را نشنيد و تلفن را قطع كرد. رييس، همانجا كنار تلفن روي مبل نشست. چشم‌ها را بست و دقايقي به همان حال ماند. چند لحظه بعد، چشم باز كرد و مديران زيردست خود را كه سر به زير و زيرچشمي او را مي‌پاييدند خطاب كرد و دستور داد:

ـ شما فقط امشب را فرصت داريد يك پيش‌بيني درست درباره يويوشهر تحويل من بدهيد. رييس جمهور و هيأت همراه تو راه پايتخت هستند. مي‌خواهم وقتي مي‌رسند اينجا، ببينند هواي پايتخت همان طوري است كه ما پيش‌بيني كرده‌ايم. در غير اين صورت بدون استثنا همگي استعفا مي‌دهيد. مديران با صدايي شبيه فرياد گفتند: هان؟ چي قربان؟

رييس با عصبانيت فرياد زد:

ـ همين كه هست. دستور وزير است. دستگاه‌ها را چك كرديد. هيچ كس حتي نظافتچي‌ها و آبدارچي‌ها حق خانه رفتن ندارند. يا يك گزارش صحيح،يا همه با هم استعفا. دستور مستقيم وزير است.

مديران اول به رييس و سپس به يكديگر نگاه كردند و رييس بدون اين كه منتظر حرفي شود از اتاق بيرون شد و براي تمدد اعصاب به كتابخانه رفت. او ساعتي در كتابخانه نشست و بعد به دفتر برگشت.

پس از تهديد رييس، جنب و جوش بي‌ سابقه‌يي در مركز درگرفت. سابقه نداشت كه تا شب تمام كاركنان در اداره بمانند. آنها در اداره شام خوردند و از تمام وقت خود براي تهيه يك پيش‌بيني دقيق استفاده كردند. در طول ساعات آن روز، نه خانمي در حال حرف زدن با تلفن يا همكار ديگرش ديده شد، نه مردي در حال راه رفتن و خوش و بش كردن با اين و آن يا چرت زدن پشت ميز. نه خانمي در حال بافتن بافتني ديده شد و نه مردي در حال حل كردن جدول يا بيزینس با تلفن اداره. همگي مثل كارمندان وظيفه‌شناس و فعال كار مي‌كردند. رييس هم وقتي از كتابخانه برگشت به منشي خود دستور داد از طرف او به همه كاركنان قول بدهد در صورت تهيه پيش‌بيني صحيح جشن مفصلي در اداره برپا كند.

بالاخره در ساعت 7 بعدازظهر به رييس اطلاع دادند كار پيش‌بيني به پايان رسيده و تا دقايقي ديگر نتايج استخراج مي‌شود. رييس بدون اينكه بداند چرا، از اين خبر احساس خوشايندي پيدا كرد. او با خود گفت: يقين دارم، سختگيري كه كردم كار خودش را كرد و باعث شد يك پيش‌بيني صحيح براي اولين بار تو تاريخ مركز «هواشانسي» تهيه شود. اين افتخاري است كه نصيب من شده و تاريخ يويولند به آن خواهد باليد.

او در همين افكار بود كه منشي وارد اتاق شد و از رييس خواست پاي سوپركامپيوتر بنشيند و گزارش نهايي پيش‌بيني را كه به امضاي تمام معاونان رسيده بخواند. رييس پاي سوپركامپيوتر نشست و گزارش را خواند. او بيش‌ از بيست بار گزارش را خواند و در حالي كه انگشت خود را به دندان مي‌گزيد به صورت خانم منشي خيره شد. منشي كمي پا به پا شد. آينه‌يي از جيب درآورد و صورت خود را وارسي كرد و آن را در جيب گذاشت. لبخندي بر لب نشاند و نگاه خود را به زمين انداخت. رييس لحظه‌يي بعد به سخن آمد:

ـ تو چي فكر مي‌كني؟

منشي خنديد و گفت:

ـ قربان! هرچي شما فكر مي‌كنيد.

رييس پرسيد:

ـ واقعاً؟

منشي صداي خود را نازك كرد و كش داد:

ـ بله.

رييس دستور داد:

ـ بگو ببينم تو فكرت چيست.

منشي خنده‌يي كرد. گوشه لباس خود را صاف كرد، دست‌هايش را به هم گره كرد، خود را به چپ و راست تكان داد و گفت:

ـ قربان! اول شما.

رييس گفت:

ـ اين پيش‌بيني وحشتناك است.

منشي با تعجب پرسيد:

ـ كدام پيش‌بيني؟

رييس گفت:

ـ مگر نخوانده‌يي؟

منشي دست‌ها را انداخت، سرش را به چپ و راست تكان داد و گفت:

ـ نه.

رييس صداي خود را بلند كرد:

ـ پس چرا گفتي مثل من فكر مي‌كني؟

منشي يك قدم عقب رفت، كمي اخم كرد و گفت:

ـ قربان خيال كردم موضوع جشن را مي‌گوييد.

رييس آرام شد:

ـ من سر قولم هستم اما اگراين پيش‌بيني درست باشد يويوشهرنابود مي شود. چيزي از پايتخت نمي‌ماند. بنشين و بخوان. منشي نفس راحتي كشيد، كنار رييس نشست و به صفحه سوپركامپيوتر خيره شد و پس از دقيقه‌يي در حالي كه لب‌هايش مي‌لرزيد رو به او گفت:

ـ قربان! اين غيرممكن است.

رييس بلند شد و شروع به راه رفتن در اتاق كرد و گفت:

ـ اما همه چيز درست است. نه من و نه كارشناسان هيچكدام در صحت اين پيش‌بيني شك نداريم. تو چرا مي‌لرزي؟ اين بهترين فرصت براي اثبات لياقت كاركنان اين مركز است. اين يك اتفاق تاريخي در يويولند است. منشي كمي آرام شد و با لحني آرام‌تر گفت:

ـ بله قربان! ما كه اين هوا را نساختيم، ما فقط پيش‌بيني كرديم.

او سپس از اتاق بيرون رفت و رييس را تنها گذاشت. رييس خواست يك بار ديگر گزارش پيش‌بيني را بخواند كه تلفن زنگ زد. وزير بود. با حالت كسالت‌آوري اوضاع را پرسيد و به رييس سازمان «هواشانسي» تأكيد كرد:

ـ تازه رسيدم. خوابم مي‌آيد، سعي كن حرفي نزني كه خواب از سرم بپرد.

رييس ابتدا گزارش اقدامات را داد و سپس گزارش پيش‌بيني را براي وزير خواند. وزير در جواب او فقط گفت:

ـ خوب شد. خواب از سرم نپريد. تو هم اگر استعفا بدهي سنگين‌تري.

وزیر سپس رييس را مسخره كرد:

ـ اين هوا يك باد هم ندارد، چه رسد به توفان و باران و سيل و از اين حرف‌ها.

رييس گفت:

ـ قربان حتي اگر سر خود را از پنجره بيرون كنيد ابرها را مي‌بينيد.

وزير كمي صداي خود را بلند كرد:

ـ حرف خودم را به خودم تحويل نده. اين ابتكار را ديروز به خرج مي‌دادي كه آبروي من پيش رييس جمهور نرود.

رييس سازمان «هواشانسي» اصرار كرد:

ـ قربان ضرري ندارد اگر مردم را بسيج كنيم. بهتر است آتش نشاني، ارتش، سازمان‌هاي ضد حوادث و غيره را آماده باش بدهيم. بايد احتياط كرد.

وزير خميازه‌يي كشيد و خونسرد گفت:

ـ بله، احتياط خوب است، تو محض احتياط هم شده متن استعفانامه ات را بده ماشين كنند. ما هم تا صبح صبر مي‌كنيم.

رييس گفت:

ـ قربان اشكالي ندارد اگر خبر پيش‌بيني را بدهيم در  اخبار راديوو تلويزيون پخش كنند؟

وزير قهقهه‌يي زد و گفت:

ـ بله بله، فكر خوبي است، مردم قبل از خواب به خنده و نشاط نياز دارند. راستي بعد از استعفا يك روز بيا پيش خودم كاري تو تئاتر كميك برايت سراغ دارم.

وزير پس از اين حرف گوشي را گذاشت. رييس مركز هم در حالي كه زيرلب غرولند مي‌كرد به منشي دستور داد به رييس «روابط فاميلي» سفارش كند خبر پيش‌بيني هوا را به راديو تلويزيون مخابره كند. خبر مخابره شد و متن گزارش از طريق اخبار راديو و تلويزيون به اطلاع مردم رسيد. پس از آن افراد زيادي با مركز «هواشانسي» تماس گرفتند. آنها مي‌خواستند از صحت گزارش مطمئن شوند اما اكثراً به حالت مسخره اداي باور كردن را درمي‌آوردند. آن شب، تمام كاركنان و رييس در اداره ماندند و آنها كه مي‌توانستند، خوابيدند. نزديك صبح، رييس از سر و صداي زياد بيدار شد. از روي كاناپه برخاست و كنار پنجره رفت. باران تندي مي‌باريد. توفان شديدي همراه باران بود. درختان ـ بعضي ـ از ريشه كنده شده و بعضي ديگر شكسته بود. رييس دستپاچه شد. نمي‌دانست بايد چه كار كند. از طرفي نمي‌توانست خوشحالي خود را پنهان كند و از طرفي شدت توفان و خساراتش او را مي‌ترساند. رييس كمي به بيرون خيره شد و پس از تسلط بر اعصاب خود دستي به موهايش كشيد و از اتاق بيرون رفت. او در اتاق يك‌يك همكارانش رفت، همه را بيدار كرد و بوسيد و به همه تبريك گفت. او سپس به اتاق خود برگشت و راديو را روشن كرد. صداي راديو با پارازيت بود. برنامه آن هم مثل هميشه نبود. برنامه اصلي را قطع كرده بودند و اخبار توفان و سيل را پخش مي‌كردند. گوينده راديو، خبر از آمدن سيل شديد و ويراني نيمي از پايتخت و ناپديد شدن عده زيادي از شهروندان مي‌داد. گوينده كه با صداي بغض‌آلود خبر را مي‌خواند در بخشي از خبر گفت: چه مي‌شد اگر پيش‌بيني مركز «هواشانسي» غلط درمي‌آمد و اين همه مردم كشته نمي‌شدند و ساختمان‌هاي شهر را آب نمي‌برد؟ نكرد، نكرد، وقتي كه پيش‌بيني كرد اين شد.

او در پايان گفت: افراد زيادي از باقيمانده شهروندان يويوشهر، به خبرنگاران شبكه P.P.N گفتند كه خواستار بركناري رييس مركز «هواشانسي» هستند. رييس با شنيدن اين جمله با مشت روي راديو كوبيد و آن را خاموش كرد. او با خود گفت:

ـ گوينده بي سواد، اين پيش‌بيني تاريخي است. بهتر از اين نمي‌شد. تمام اتفاقات با پيش‌بيني ما منطبق بود. تقصير خودتان است كه باور نكرديد. تقصير آن وزير نادان است كه نگذاشت همه را آماده‌باش بدهيم. لابد الآن رييس جمهور تو فكر اين است كه مرا تشويق كند. شايد وزير احمق را بردارد و مرا جاي او بنشاند. او سپس روي مبل نشست، توتون پيپ خود را آتش زد و در شيريني فكر جانشيني وزير و دسترسي به بودجه‌هاي بيشتر فرو رفت. دقايقي كه گذشت منشي را خواند و دستور برپايي جشن مفصلي را پس از فروكش كردن توفان داد.

توفان تا شب ادامه داشت و در اواخر شب با صاف شدن هوا و آرام شدن سرعت باد كاركنان سازمان توانستند از اداره بيرون بروند.

فردا، وقتي رييس جمهور تحت فشار مطبوعات قرار گرفت دستور عزل رييس مركز «هواشانسي» را داد! مطبوعات به خاطر اين اقدام، از رييس جمهور تشكر كردند و هفته بعد، خبر انتصاب او را به نمايندگي ويژه رييس جمهور در سازمان ملل سركار چاپ كردند.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |